تبليغاتX


ترنم ترانه اعتماد


 آسمان ترین شب

پنجشنبه بیستم تیر 1387

· مي گويم که دلم برايت تنگ می شود . مي گويم : « من به تو باور نکردم » ... و مي خندم :‌ « حالا خودم مانده ام با حسي عاشقانه که در دو چهره تجلي مي کند ... در آينه هاي رنگ به رنگ و در لحظه هاي تو به تو ... و حضور هيچيک از بار ديگري نمي کاهد . » ... تو مي تواني خاموش بماني و همه ي سنگيني ات را با مکثهاي بين هر دو نفس روي لحظه بگذاري ... روي اين لحظه که بين من و تو بال بال مي زند و مي دانم که تا چشم بر هم بزنم خواهد مرد. مي گويم: « مي بيني ... من از تو نپذيرفتم که مرا و دنيايت را کنار هم بگذاري و راه ببري ... و حالا چيزي آمده است و همه ي آنچه را که من نتوانستم به تو تفويض کنم از آن خود کرده است . » ... مي گويم و تا مغز استخوانهايم تلخ مي شود ....

پاورقی  یک : آسمان ترین شب ( بانووو )

پاورقی  دو  : مثل هميشه بين چيزهايي که مي خواهمشان سرگردانم . چيزي هست ... چيزي بين فروماندن ... و فرو رفتن .

پاورقی سه :  من مي دانم که تو حق داري آنچه که مي خواهي باشي .  آنچه که هستي  .  آنچه  که مي خواهي باشي.من مي بينم که آنچه که من هستم، من فکر مي کنم ، آنچه که من را مي رساند به آن ساحل گمشده ي آرامش - به من ،  آنچنانکه هستم ... يا لااقل مي خواهم که باشم - چقدر از تو دور

است .  از تو و همه ي آنچه که هستي . شبها بيدار مي مانم و خودم را خسته مي کنم بين حقيقتهاي متضادي که همديگر را نفي نمي کنند اما بقاي يکي شان نتيجه ي عدم آن ديگري است.

 

حقيقت من . حقيقت تو .



پاورقی چهار: فکر مي کنی مي توانم بروم ... !!! ؟؟؟

 

b Shiva Mahich  J

 




 برای ماه بانووو

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

ازخواب بيدارم کن ماه بانووو . نمی بينی که خواب ، راحتی نيست ... می آيد و می رود. من اما ، نمی دانم مانده ام يا رفته ام ؟ نمی دانم ... و همه چيز رنگ دلتنگی می گيرد و ناتوانی ... و صدا دلگير است و انگار از من بيشتر می خواهد . نمی بينی که ديگر چيزی باقی نمانده است ... و من مشتهايم را نگاه می کنم که ضربانی آرام در بندهاي رنگ پريده شان تکرار می شود . تو حرف می زنی و صدا دورتر و دورتر می شود تا آنجايي که من فقط حس می کنم که میشنوم و لبانم ناخودآگاه به حس صدای تو جواب می دهند که شنيدنی نيست ، به طنينی که ديگر حتی در اين خاموشی نمی پيچد ، جواب می دهم و همه ی خويشتنداري ام تبديل می شود به بيهودگی . از خواب بيدارم کن. بگذار به شعاع نوری که از لابلای پرده بر تخت می افتد نگاه کنم . تا صدای باد را بشنوم که ديگر در اين خواب نمی پيچد و قدم بگذارم به دنيايي که برای به ياد آوردن زنگ آن صدا نرم ، بايد نشست و چشم ها را بست ... بی آنکه به خواب رفت.

به ديوارها
ی اتاق نگاه نکن . به آن دختر ساده دل که روزهاست ظرفی انار و سيب در دست دارد و در انتظار نشسته است . می داند ؟ گاهی از اين دختر با آن سادگی ساده لوحانه اش بيزارم ، گاهی خسته. و آن انارها ... از پنجره نگاه کن . پرنده ای در ميان شاخه های سبز درختان به دنبال آشيانه اش می گردد ... و سنجابی شيطان و بازیگوش روی شاخه ی درختی به خوردن چيزی ، شايد هسته ای مشغول است. امروز بايد بعد از مدتها غذايي بپزم تا در رگهاي دخترک انار به دست خونی بدواند ... می دانی؟ شايد همه اش همين بود ... خونی نبود در قلب برای عاشقی ... عاشقی که بيخون نمی شود. می شود ماه بانووو ؟

                          ماه بانووو بابلسر فروردین 1387 در حال جمع کردن صدف در ساحل دریاچه شمال ...

 

 

پاورقی یک   : بابلسر فروردین ۱۳۸۷ماه بانووو ی دلکم در حال جمع کردن صدف در ساحل دریاچه ی خزر.پاورقی دو    :  افشین خان عزیز  خواستم نامه اي برايت بنويسم و اينجا بگذارم ... پر شد از حرفهاي بيهوده ... و از این حس تلخ . فرصت اگر بود شعری تکرار می گشت و زمزمه ای پر از لذت برای ...

پاورقی سه  : دلتنگم . خیلی دلتنگ . دلتنگ دلتنگی ات ماه بانووو

پاورقی چهار : و يك نكته ديگر : دوستي را دوست ميدارم ...

پاورقی پنج  : تقدیم به ماه بانوووی همیشگی ام ... ( دوستت دارم )  همین . شیوااااااماهیچ

b Shiva Mahich  J

 




 رهگذر

چهارشنبه یکم اسفند 1386

من ترا در راه دیدم تو مرا افسون کردی

من مسیر عشق بودم تو مرا ویرانه کردی

سر به سویت می سپردم در میان این خرابه

آخر این دیوانه ی تو کی رسد در راه چاره

تو مرا بیمار کردی در خرابات نگاهت

من شدم مست وجودت سر به سویت ره سپردم

من چرا در خواب بودم روز گار ناسپاسم

تو مرا بیدار کردی از افق های بی خیالی

ره بسویت می سپردم ، ره به سویت می سپردم

آسمان من در آنروز گرم امواج صدایت

سهم من در روز غربت یاد چشم های بی گناهت

من ترا دیدم تو مرا افسون کردی

عشق را در وجودم همچون فانوس کردی

صاحب این خلوت دل با من بیگانه وفا کرد

من شدم دیوانه ی او ، او مرا باز هم نگاه کرد .

 

پاورقی یک : رهگذر ... شیوااااااماهیچ

پاورقی دو : جاده های سبز شمالی ... بابلسر پارکینک ساحلی ، هوای خاکستری و بارانی عصر جمعه ی آخرین هفته ی بهمن ماه ... غرق در خاطرات شیرین گذشته ی دوران فعالیت های تئاتر دانشجویی که خاطراتش هرگز از یاد نمی رود  ...

پانویس سه :  فکر کنم این پنجمین شعری است که در سراسر عمرم گفتم . می دانم ! خیلی ضعیفم .

 

         b Shiva Mahich  J




 وحشی بافقی

جمعه پنجم بهمن 1386

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید / داستان ِ غم پنهانی من گوش کنید / قصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید / گفتگوی  من  و   حیرانی  من گوش کنید / شرح این آتش جانسوز  نگفتن تا کی / سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی / روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم / ساکن کوی  بت  عربده جویی بودیم / عقل و دین باختهِ  دیوانه  رویی بودیم / بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم / کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود / یک  گرفتار  از  این  جمله  که  هستند نبود / نگرش غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت / سنبل پُر شکنش  هیچ  گرفتار نداشت / اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت / یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت / اول آن کس خریدارش شدش من بودم / باعث   گرمی    بازار شدش من بودم / عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او / داد   رسوایی    من    شهرت  زیبایی او / بس که دادم همه جا شرح دلا رایی او / شهر  پُر گشت  ز ِغوغای  تماشایی او / این زمان عاشق سرگشته  فراوان دارد / کی سرو برگ من بی سرو سامان دارد / چاره این است و ندارم به از این رای دگر / که دهم جای دگر  دل  به  دل  آرای دگر / چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر / بر کف  پای  دگر بوسه  زنم جای دگر/ بعد از این رای من این است و همین خواهد بود  / من  بر   این  هستم  و  البته چنین خواهد بود / پیش  او  یار  نو  و یار کهن هر دو یکی است / حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است / قول زاغ  و غزل  مرغ  چمن هر دو یکی است / نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی است / این ندانسته که قدر همه یکسان نبوَد / زاغ  را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبوَد / چون چنین است پی کار دگر باشم بهِ / چند  روزی پی دلدار دگر باشم بهِ / عندلیب   گل   رخسار   دگر باشم   بهِ / مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم بهِ / نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش / سازم   از   تازه   جوانان  چمن ممتازش / تو  مپندار  که  مهر از دل محزون نرود / آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود /  وین  محبت به صد  افسانه و افسون نرود / چه گمان غلط است این ؟ برود چون نرود ؟ / چند  کس  از  تو  و  یاران  تو آزرده شود / دو زخ از سردی این طایفه افسرده شود /  گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت  /  وز دلش  آرزوی  قامت   دلجویی  تو رفت / شد  دل  آزرده  دل   از   کوی  تو رفت / با دل پر گِله از ناخوشی خوی تو رفت / حاش لله  که  وفای  تو  فراموش  کند / سخن مصلحت آمیز کسان گوش  کند .

 

 

 

 

پاورقی یک : شعری از : وحشی بافقی

 

پاورقی دو : همیشه دلم می خواست انگیزه ی نوشتن این شعر در تاپن ( ترنم ترانه ی اعتماد  ) برایم فراهم شود که بالاخره بعد از چهار سال این امکان برای نوشتن این پست فراهم شد .

 

پاورقی سه : ?برداشت های آزاد . مهد دمکراسی که می گن اینجاست دیگه هر کی هر چی دلش می خواد از این پست برداشت کنه . شیوااااماهیچ J

 

 

 

 




 وطن پرستی به سبک نسل دونفره ی ما !

سه شنبه هجدهم دی 1386

تو : خوب شیواااا جون ما نسل تن لشی هستیم . نسل که می گویم منظورم من و سامان هست . هیچ نمی فهمیدیم چرا آدم ها باید بمیرند برای وطن شان ؟ اصلا وطن به تخم مان هم نبود . فقط می خواستیم آرام و بی صدا زندگی کنیم . تو بگو خلیج عرب . توفیری نداشت . گور پدرش که مولانا را گرفته بودند ترک ها و رودکی را زور چپان تاجیک ها به نام خودشان کردند . می دانستم تمام این ها که با عصبانیت می گفتند ؛ بی شرفا ! مولانا فقط اون جا مرده ... و گریبان می دریدند ، هیچ نخوانده اند از مولانا . من و سامان ، بی خیال تمام این حرف ها ، غروب های پنجشنبه مولانا می خواندیم ؛ شاد باش ای عشق خوش سودای ما ...
و اصلا مهم نبود برامان از کجا آمده و کجا تمام کرده .

تو بگو کش لقمه یا پیتزا یا هر کوفتی ، سه شنبه ها ، نزدیکی های ساعت هشت ، در به در ، پیتزای پپرونی می خوردیم و لذتش را می بردیم و چه فرقی دارد که اصلا اسمش چی باشد .
از اسم ها و بازی با کلمات بدمان می آمد . ژست های وطن پرستانه حالم مان را بهم می زد . یک بار که سیاوش گفت می خواهد زرتشتی شود نزدیک بود از عصبانیت ، یک لگدحوالهء فلان جاش کنم ! تازه یک فیلم دیده بودم که توش دختره این بلا را سر یک پسری آورده بود و طرف را تا چند وقت ناکار کرد . بدجوری دلم می خواست روی اولین پسری که عصبانیم کرد پیادش کنم . که نکردم . بس که سامان مسخره بازی در آورد و نگذاشت حسابی عصبانی شوم .

 

توی این سال ها ، وطن پرستی مفهموش را برای ما از دست داد . فراوطنی می اندیشیدیم و فکر می کردیم آسمان هر جا آبی تر بود و آفتاب ، هر جا زیباتر تابید ، همان جا اتراق می کنیم . مهم ترین موضوع ، بقای نسل بشر بود . نقشه های کورت ونه گاتی داشتیم . کابوس همیشگی مان جنگ جهانی سوم بود و یکی از اپیزود های « رویاها »ی کوروساوا بدجوری تنمان را لرزانده بود . فکر می کردیم اگر تمام دنیا را هم بمب های اتمی ویران کردند ما باید مواظب اسپرم های سامان باشیم ، تا دنیا را از نو بسازیم . بدون شک دنیای بهتری می ساختیم شیوااااجان  ...

 

من : ( می خندم )

           JShiva Mahich b 

 




 نامه ی ولتر به همسرش

جمعه بیست و سوم آذر 1386

" عزیزم ! به نام پادشاه مرا در اینجا زندانی کرده اند . می توانند جانم را بگیرند ولی عشقم را به تو هرگز . آری عشق زیبای من امشب ترا خواهم دید حتی اگر گردنم را به تیغ جلاد بسپارم . بخاطر خدا دیگر با این حالت غمزده دیگر برایم نامه ننویس . باید زنده بمانی و احتیاط کنی . مواظب مادرت که بدترین دشمنت هست باش . چه می گویم مواظب همه باش . به هیچ کس اعتماد نکن . آماده ی سفر باش . به محض پیدا شدن ماه در آسمان هتل را به صورت ناشناس ترک می کنم . درشکه ای می گیرم و همانند باد به شونینگن خواهیم رفت . با خود غذا و جوهر می آورم نامه هایمان را در آنجا می نویسیم .

اگر مرا دوست داری به خودت قوت قلب بده و تمام نیرو و حضور ذهن خود را بکار گیر . مواظب باش مادرت متوجه نشود . همه ی عکسها را با خودت بیاور و مطمئن باش که ترس از بدترین شکنجه ها هم مانع خدمتگزاری من به تو نخواهد شد . نه هیچ چیز قادر نیست مرا از تو جدا سازد . عشق ما عشقی پاک است و تا عمر داریم دوام خواهیم داشت . بدرود . حاضرم برای تو هر کاری انجام دهم . لیاقت تو بیش از اینهاست . خداحافظ دلبند عزیزم . "

...

پاورقی یک : نامه ی ولتر به همسرش

پاورقی دو : ولتر ( 1778 - 1694 ) نویسنده و فیلسوف فرانسوی این نامه را در زندان به همسر خود نوشت . وی در 19 سالکی به عنوان وابسته ی سیاسی همراه سفیر فرانسه به هلند رفت . در آنجا عاشق آلمپ دونور دختر فقیر زنی از طبقه ی پایین شد . نه سفیر نه مادر دختر هیچکدام با ازدواج آنها موافق نبودند . به همین دلیل ولتر را به زندان انداختند . مدتی بعد ولتر از طریق پنجره ی زندان فرار کرد ..

پاورقی سه : صمیمیت این نامه که سه قرن پیش نوشته شده است براستی برایم زیبا و دلنشین می باشد . تو چطور !!!؟ ... شیواااااماهیچ .

JShiva Mahich b  

 




 تنهایی

سه شنبه بیست و نهم آبان 1386

تاوان  تمام اشتباهاتم ، تنهایی بود و تنهایی . تلخی این شبها را ، هیچ بهار نارنجی دلپذیر نمی کند . نگرانی های دم صبح را ، صدای هیچ پرندهء نشناخته ای ، شیرین نمی کند .
و من توی تمام خوب هام ، خواب های احمق پستم ، سرگردان کوچه ها و آدم هام . آمدی ، یک جفت گوشوارهء تازه برایم بیاور . مثل همانی که توی خواب نخریدم . همان که دو تا نگین قرمز داشت و چندان قشنگ هم نبود . قشنگ نبود و با این همه خوب یادم هست که می خواستم بخرمشان . خوب یادم هست که تمام کلمات نگفته توی بیداریم ، بر زبانم بود . خوب یادم هست تمام خواب هام ، پر بود از آدم هایی که دیگر ندیدم شان . و صدای قطار هنوز توی گوشم است که داشت می رفت در دل شب . تلق تلق . یا تتلق تتلق . یا هر چیزی .
و یادم هست گیر کرده بودم توی یک جا که شبیه هیچ شهری نبود و دره های عمیق داشت .خوب یادم هست امتحان داشتم و هیچ نخوانده بودم . و یادم هست مامان مرده بود و من داد می زدم و گونه هام خیس بود وبالشم هم هنوز ، وقتی بیدار شدم . و آمدم پایین از آن سراشیبی که یکبار وقتی بچه بودم ، افتاده بودم از روی دوچرخه پایینش و آدم ها جمع شده بودند همه دورم . و داشتم موهای آیدا را می بافتم درشت درشت . و فال قهوه می گرفت بی رحمانه برایم فاطی . آخ فاطی ! بمیری که این همه ترساندیم توی خواب و بیداری ... و خانه شبیه خانه نبود کوچه شبیه کوچه نبود و هیچ چیز شبیه هیچ چیز نبود ...

پس بانووو ! چرا مرا ، این روزها هیچ چیز آویزان زندگی نمی کند ؟

JShiva Mahich b  




 تجدید یک خاطره

دوشنبه چهاردهم آبان 1386

پیش تر برای بانووو نوشته بودم :

 

پیک اول
پیک دوم
پیک سوم
حالا من مستم
بانووو .
و تا صبح pink floyd
گوش میدم.

شفاف که میشی ٬ وین‌امپ خودش برات میخونه
.
تو لازم نیست دیگه فکر کنی
.
خدا همه جا هست
حتی تو وین‌امپ
من
.
اسکینش رو عوض میکنم.
خوبیه خدای من تو ي
اين وین امپ هست اینه که میشه هر رنگي كه دلم خواست بهش بزنم
.
حداقل میدونم
که میتونه رنگی باشه
برف اومده
.
میریم بیرون ؟

چشامونو ببنديم توي
خیابون خالیه و سفید .
روی برفا دراز می‌کشی
م و سیگار روشن می‌کنیم.
سعی میکنم بخار نفست رو وقتی كه ها میکنی از دود سیگار تشخیص بدم.

سرده .

اومم ...
میای پرواز کنیم؟
بلدی؟
میریم بالای یه جای خیلی بلند
از همونجاها که تو کارتونا یهویی اگه بری روش وایستی شروع می کنه پشتت به ترک خوردن و زیر پات کنده میشه و میافتی و میمیری
.
میریم اون بالا وای میستیم
دستامونو از هم باز می کنیم
چشمامونو میبندیم و صورتمونو میگیریم رو به خورشید
خورشید داره با یه نور سفید
، خیره خیره می تابه.
نگاه ام كن ، من الآن میپرم ، پرواز می کنم و میرسم به خورشید ، وقتی هم رسیدم بهش گرمه گرم میشم .
با من می پری ؟

خوب اگه سقوط کنیم ، می میريم و هیچوقتی هم به خورشید نمیرسیم ..

نگاهت مي كنم . دلم گرفته بانووو .

 

                                               JShiva Mahich b

 




 پاییز

سه شنبه سوم مهر 1386

..........

پاييز آمده است. باد ملايمي مي وزد و با سرپنجه هايش به نرمي بر تن بيقرار برگهاي درختان دست مي كشد. برگهايي كه به خوشامد گوييش خود را با زيباترين رنگهاي سرخ و زرد و نارنجي بزك كرده اند. زمزمه اش در ميان برگها مي پيچد واز خود بيخودشان مي كند و وسوسه ي رها كردن درخت ... شوق رفتن با باد ... با باد بي سامان سراپايشان را به لرزه مي اندازد . نگاهشان مي كنم و تيره ي پشتم مي لرزد.

پاييز آمده است و خورشيد از ميان ابرهاي شفاف سفيد كه تا خود افق پراكنده شده اند و در آن دورها در تاب محوي بين آبي و خاكستري و سفيد معلق مانده اند شعاعهاي خود را تا سطح زمين گسترده است. بر فراز درياچه ي دور كه به رنگ آبي تيره مي درخشد چند مرغ دريايي سفيد عين بادبادك هاي سبك كاغذي با ان انحناي حصيري تيره ي پشتشان، بالهاي خود را باز كرده اند و شناورند در باد و انعكاس تابش خورشيد از دور بالهايشان را به رنگ آبي دريا در مي آورد ...

سر انجام پاييز آغاز شده است ...به ميان درختان مي روم ودر زير اسمان باز دستهايم را تا آخرِ آخر باز مي كنم ... تا خود انتها ... و تن مي سپرم به آغوش نرم باد و بوسه ي خورشيد ... پرم از حس رهايي ... رهايي. هيچ رها بوده اي؟

 

 

پاورقی یک : YES ؟

پاورقی دو  : من : _ باهام حرف بزن .

تو   : _ از چی ؟ اینجا چیزی هست که ازش حرف بزنیم ؟

من : _ خیلی چیزها یا هیچ چیز .

تو   : _ یکی تو یکی من . یک زن یک پسر

من : _ من دورت می چرخم . آیا من سیاره نقره هستم که دور تو می گردم ؟ آیا معدن نور و گرما هستی وقتی که من در سایه ام ؟

تو   : _ تو منظور منو می فهمی ولی من می ترسم . من از یک صحبت می کنم یه عدد یک نظر . منظورم فقط یک نشونه ست همین .

من : _ تنهایی مبنی بر فریبه . زندگی خودش دست پاچگی رو زیاد می کنه . جاذبه ... دافعه ... آره یا نه ؟ این خورشید نیست بلکه یه آهنگ موسیقیه زیباست که ما رو اینجا گشونده ، این جفت شدن مثله از مادر متولد شدنه ....

تو   : _ ولی حالا می خوام از سه صحبت کنم . تو هستی و اون و حالا من .

من : _ من باید توی عدد چهار مخفی بشم . خونه ای با دیوارها و درهایی که با صدا بسته میشن

تو  : _ ما خیلی دور شدیم . یادم رفت که چهار بر یک مقدم تره . چهاری که بی ارزش نیست . شامل همه چیز های خوبه ... یک تنها عددیه که ما نیاز داریم .

من : _ خوبه ... ولی برای من خیلی عرفانیه ... یک نفر صفر رو هم دعوت کرد پس ما می تونیم بشماریم و اندازه بگیریم چیزای خیلی بزرگ رو و بعد با ضرب کردن قدرت ده برابر می گیریم تا شروع به اندازه گیری فاصله ها کنیم بجای زمان ... تو منو گول زدی ... ؟

تو   : _ نه .

من : _ البته می تونی با یک شروع کنی و قدرت همه اعداد رو به خودت بدی .

تو  : _ نه خانوم ... منظورم این بود که تو یک هستی ... یک گل رز تنها ... یک سرزمینه پنهانی از تمام آرزو های من ...

پاورقی سه : راز آنست که کس نداند اما خدا که می داند و تو هنوز نمی دانی که من چقدر دوستت دارم . JShiva Mahich b

 




  !!! ... يك زن با انگشتري تو انگشتش

پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386

 

 

0 نمي داني چه تنهايي دلگيري گريبان را گرفته ؛ اينجا توي خانه ديوار به ديوار ما عروسي است و هياهو و شادي و من اينجا تنها هستم با گذشته و سكوت غمگين خانه و غروبي گرم و ساكت كه دلگيريم را دو چندان مي كند . روي تختم دراز كشيده ام و به اين هياهو ي شادي گوش مي كنم دلم بيشتر و بيشتر مي گيرد و همينكه صداي خواننده كه گرم و غمگين مي خواند بلند مي شود مثل اينست كه تو مي آيي و روبرويم مي نشيني .

 

 سايه است توي اطاقم شكل مي گيرد و همه جا مي افتد مثل اينست كه روي همه ديوار ها و عكس ها نقاشي هاي اطاقم تو هستي و نگاهت كه نافذ است و عميق و مهربان است تا توي قلبم مي آيد و تمام ريشه هاي وجودم را مي خوراند . چه حماقتي ! من توي اين غروب دلگير تابستان بجاي آن كه به عروسي خانه همسايه بروم اينجا نشسته ام و تو را در رويا تماشا مي كنم . دلم مي خواست مي توانستم همه آن جاهايي را كه تصوير تو روي آنها افتاده است خراب كنم و سايه ات را زير پايم لگد كنم .

 

اما مگر من مي توانم ؟ ! تو بگو مگر مي توانم ؟ آينه را بر مي دارم و خودم را توي آن نگاه مي كنم . مي بينم كه تصوير موج مي شود و مي لرزد و بجاي خود تصوير تو روي آن نقش مي بندد و نگاه پرسشگرت روي من خيره مي ماند . آينه را پرت مي كنم آن طرف و آينه مي شكند و تصوير تو شكست بر مي دارد .

 

فكر مي كنم ترا شكسته ام و دلم را به همين خوش مي كنم ، اما چه دلخوشي بيهوده اي ! تو همه جا هستي ، همه جا ... و من مگر مي توانم ترا بشكنم ؟ مگر مي توانم ؟

مثل اينست كه تو آن طرف نشسته اي و من در اينجا مي گويم " چرا آمده اي ؟ " تو مي خندي و مي گويي : _ خوب آمده ام ديگر ، آمدن كه دليل نمي خواهد ... با ضجه مي گويم : _ تروخدا برو ... من ... . و تو مي خندي و با مسخرگي مي گويي : _ باز هم تعهدات ؟ هان ؟ سرم را پايين مي اندازم و با مداد روي كاغذ يك طرح درهم مي كشم .

 

دستت را دراز مي كني و دستم را مي گيري . مي گويم : _ نه ترو خدا برو ... اما خودم مي آيم كنارت مي نشينم و تو مي گويي : _ چه دير رسيدم به تو . اما چه خوب ! جز ء جزء وجودت را مي جويم ، دير رسيدن مهم نيست . بغض گلويم را مي گيرد و نگاهم روي حلقه ام خيره مي ماند . مي گويم : _ درباره ي من چه فكر مي كني ؟ و تو با بي خيالي شانه هايت را بالا مي اندازي و مي گويي : _ هيچ ، تو آزادي هر طور دلت مي خواهد زندگي كني . از اين حرف دلم مي گيرد : _ چرا هيچ ؟ تو بايد در مورد من فكر كني ؟ تو بايد ... . و تو دستت را زير چانه ام مي گذاري و مي گويي : _ به چه فكر مي كني ؟ . مي گويم : _ هيچ ... هيچ ... و بعد بي اختيار مي پرسم : _ وقتي يك زن با انگشتري توي انگشتش فكر يك نفر ديگر را مي كند چه معني اي دارد ؟

 

در جواب دادن مكث مي كني و بعد و بعد با لجاجت تمام مي گويي : _ هيچ . و من فرياد مي زنم : _ اگه تو نمي داني من مي دانم ، بي بند و باري ، خيانت ... . رويم را بر مي گردانم تا تو اشك هاي مرا نبيني . بدون آنكه چيزي بگويي مي آيي و روبرويم مي نشيني و آنقدر نگاهم مي كني كه حس مي كنم يك چيزي مثل سرب داغ دارد توي تمام تنم جريان پيدا مي كند و مرا مي سوزاند . با خودم مي گويم : _ چرا بايستي توي دنيايي با اين وسعت من فقط به تو فكر كنم ؟ چرا ؟ چرا بايستي اينقدر حقير فكر كنم ؟

 

با اين خيال رويم را بر مي گردان و بلند مي شوم كه بيايم . مي گويم : _ بايد برم . تو مي گويي : _ كجا ؟ مي روي كانون گرم رناشوئيت را ... ! ؟ . مي گويم : _ نمي دانم . براستي كجا مي خواهم بروم . اما بي فايده است . مي بينم كه همه جا تو هستي و حتي عظمت وسعت دنيا نمي تواند مانع اين شود كه تو نباشي و من تو را نخواهم . وقتي تو هستي حقارت و عجز و كوچكي چه معنايي مي تواند داشته باشد ؟ و اگر هم باشد چه اهميت دارد ؟ مي بيني محبوب تو تا چه حد ايثار دارد و چه حماقت عظيمي گريبانش را گرفته ؟ ايثار مضحك نيست !؟

 

همانطور كه روبرويت نشسته ام نگاهت مي كنم و طرح صورتت را مي كشم اول ني ني چشمانت را رنگ مي كنم تا نگاهت جان بگيرد اما يكباره با خشم تصوير ناتمامت را پاره مي كنم و مي گويم : _ اين خود خواهي ترا ارضاء مي كرد اما من پاره اش كردم تا ... .

تو با خونسردي مي گويي تا چه بشود ؟ و من با لجبازي مي گويم : _ هيچ . مي خندي و مي گويي : _ اين همه پرهيز مي كني تا چه بشود ؟ مي گويم : _ هيچ . و ادامه مي دهم : _ كدام پرهيز ؟ . و تو جوابم را نمي دهي مي گويم : _ دلم مي سوزد كه حتي به اندازه يك رهگذر توي زندگي ات موثر نخواهم بود .

 

 و تو با شيطنت مي خندي و مي گويي : _ خوب البته چرا ... چرا ... و بعد عجولانه مي گويي : _ ديگر از اين فكر ها نكن.. من بعد از تو لحظه ها را بياد مي آورم و تو را ... مي خواهم فرياد بزنم : _ سهم من فقط همين است ؟ فقط همين ؟ اما ساكت مي مانم. سيگاري روشن مي كني و مي گويي : _ مي كشي ؟ _ نه _ چرا ؟ _ آخه من زن نجيبي هستم . بعد به قهقه مي خندم .

 

 و تو كه بنظر آزرده مي آيي اداي مرا در مي آوري و مي گويي : _ كجاي اين حرف خنده داشت . بعد دستهايم را مي گيري و اسمم را تكرار مي كني و مي پرسي : _ كجا مي بينمت ؟ مي گويم : _ نمي دانم . براستي نمي دانم . بعد مي گويم : راستي اگر ديگر به ديدنت نيايم چه مي كني ؟ تو با اطمينان مي گويي : _ نمي تواني . و من فرياد مي زنم : _ چرا نمي توانم ؟ و تو مي گويي : _ چرا بتواني ؟ چرا ؟

 

و من مي گويم : _ مي توانم ديگر به ديدنت نيام آنوقت تو مرا چطور پيدا مي كني ؟

و تو با لحني كه نمي دانم جدي است يا شوخي مي گويي : _ حتما در روزنامه آگهي خواهم داد .. !

 

و من ساكت مي مانم و در مرز توانستن و نتوانستن و خواستن و نخواستن سرگردان مي مانم . توي خيابان كه مي آيم با خودم مي گويم : _ وقتي يك زن با انگشتري تو انگشتش ... ؟ اما جواب اين سوال را توي ذهنم گم مي كنم و بي آنكه دنبالش بگردم مي گذارم كه گم بشود .

 

نمي داني چه تنهايي دلگيري گريبانم را گرفته .

 

صداي خواننده كه غمگين و گرم مي خواند ترا بيادم مي آورد و لحظه ها گذشته را و تصوير تو هر لحظه توي اطاقم بيشتر شكل مي گيرد.

 

و تو مي پرسي : _ كي مي بينمت ؟ من مي گويم : _ نمي دانم . و براستي نمي دانم

_ باز هم تعهدات لعنتي ؟ هان ؟ و من نگاهم روي حلقه ام خيره مي ماند و بغضم گلويم را مي گيرد . 

 

پانویس یک :  با تمام احترام تقديم به یک دوست که حس زیبای دوست داشتنش انگیزه چنین نوشته ای را در من بعد از مدتها دوری از دنیای نت بوجود آورد ... JShiva Mahich b

 




[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

 



..::<-BlogTitle- >


صفحه نخست
ايميل وبلاگ
آرشیو وبلاگ


 

..::نوشته های پیشین

تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 

..::وبلاگهای عزيزان


ok

ســــــــاعت