تبليغاتX


ترنم ترانه اعتماد




 وطنم وطنم وطنم

دوشنبه یازدهم آبان 1388

یا جاوید ِ وطن / صبح ِ امید وطن / جلوه کن در آسمان / همچو مهر جاودان / وطن ای هستی من / شورو سر مستی من  /  جلوه کن در آسمان  /  همچو مهر جاودان  / بشنو سوز ِ سخنم / که همآواز ِ تو منم  / همه جانو تنم وطنم وطنم وطنم  / بشنو سوز ِ سخنم  / که نما گر این چمنم  / همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم  / همه با یک نام و نشان  / ز ِ تفاوت هر رنگ و زبان  / هم شاد و خوش و نغمه زنان  / ز ِ صلابت ایران جوان ز ِ صلابت ایران ... شیوا ماهیچ

 وطنم وطنم وطنم

b Shiva Mahich  J




 IN HER SHOES

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

من قلب تو را با خود حمل می کنم  / من قلب تو را در قلب خود حمل می کنم  / و هیچگاه بدون آن نیستم  / هر کجا که من بروم تو رفته ای  / و هر کاری که من آنجام بدهم / انگار تو انجام داده ای عشق من . / من از تقدیر نمی ترسم  / چون تو تقدیر من هستی  / من به دنیا نیازی ندارم  / چون ای زیبا رو تو دنیای من هستی  / و اینجا رازی نهفته است  / ریشه ی ریشه ها اینجاست  / و غنچه ی غنچه ها  / و آسمان آسمان ها  / و اینجا درختی است به نام زندگی  / که بالاتر از آرزو های ما  / و تصور ما قد خواهد کشید  / و این شگفتی است که ستارگان را  / در آسمان نگه می دارد . / قلب تو نزد من است  / درون قلب من ای زیبا رو ....

                     از :  ای .ای مامینگز   تقدیم به تو ....  b Shiva Mahich  J




 خواب دریا

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388

در نظر بازی
لحظه ای را باختيم
و خاطره ای را برنده شديم . 

                                                       خواب آب می بيند دريا
                                                        روزگار غريبی ست .

b Shiva Mahich  J 




 THE SONG IS YOU ... ARTUR PHILLIPS

شنبه پنجم اردیبهشت 1388

پاورقی : نگاهی بر داستان ترانه تویی اثر آرتور فیلیپس ...

" در میان کوچه پس کوچه های خاطره ردپایی از عشق دیده می شود . او که در میان سالگی پسر دو ساله ی خود را از دست داده و از همسرش نیز جدا شده سعی می کند درد های روحی خود را با موسیقی التیام بخشد ولی بجایی می رسد که ترانه ها هم رهایش می کنند تا اینکه یک شب برفی زمستانی قدم به یکی از بارهای بروکلی می گذارد و ترانه ای تازه در زندگی اش طنین می اندازد . 

جولین عاشق کیت خواننده ای جوان و زیبا ی ایرلندی می شود که او نیز روحی آشفته دارد و آینده ی هنری خود را مبهم می پندارد .

رُمان ترانه تویی چهارمین اثر آرتور فیلیپس و نخستین داستان اوست که در آمریکا و در زمان حال رُخ می دهد . فیلیپس در این داستان عشق را در عصر دیجیتال تصویر کرده است . جولیان غیر مستقیم به کیت ایراز علاقه می کند برایش ترانه می سراید در وبسایت ویژه  طرفداران کیت برایش پیام می فرستد پیامک می زند ایمیل می فرستد نصیحتش می کند هدایتش می کند و انگیزه ای تازه به او می دهد .

با اینکه همواره زنان الهام بخش مردان هستند ولی فیلیپس در این داستان مرد را الهام بخش زن قرار داده مردی که به همان اندازه به زن انگیزه ی آواز خواندن می دهد خودش تحت تاثیر زن است . و این عشق در تاریکی و ابهام می ماند چرا که هم مرد و هم زن که هر دو از لحاظ عاطفی سر خورده هستند نمی خواهند رویاهای شیرینشان را در رویا رویی با یکدیگر نابود کنند . آرزو هایی محال رویاهایی عجیب و ناهنجاری سوژه هایی هستند که در تمام داستان فیلیپس به گونه ای دیده می شود ولی نویسنده در رُمان ترانه تویی با خلاقیت و ظرافت داستانی عاشقانه را برای خواننده روایت می کند و با موسیقی او را با خاطره های شخصیت داستان همراه می کند .

آیا در نهایت این دو انسان تنها با یکدیگر روبرو می شوند و یا دنیایی عاشقانه شان در ترانه ایمیل پیامک خلاصه می شود و عشق همواره یک رویا باقی می ماند !؟

آرتور فیلیپس به زیبایی در این داستان روایت می کند . "

b Shiva Mahich  J 




 جایی دیگر

شنبه شانزدهم آذر 1387

از راه بزن بیرون ای رِند ِخطر پیشه ، از خاک ستون بر کن ای تیشه بر این ریشه / از تخت چه می جویی ای مدعی ِ غیرت ، در شک و یقین خوبان با لذت این حیرت / من عاشق مترودم آواره ای ام دودم ، استوره ی هرجایی تاریخی ِ نابودم / حرمت شکن خویشم آرامش ِ تشویشم ، قدیس قسم خورده با فاجعه هم خویشم / ما بار ِ اذل را به ابث بی تو نبردیم ، ما با تو نماندیم ولی بی تو نمردیم / با وحشی چشمانش الهام جناهت شد ، تا قلب پر آشوبم ویران شد و راحت شد / آتش زد و رقصیدم با ظلمت گیسویش ، من نور شدم دیدم در مسلخ ابرویش / این شر ِ نجیبانه در واژه نمی آید ، از شر گذر کرد در خانه نمی پاید / ما بار اذل را ...  ( افشین یدالهی )

پاورقی یک : این نوشته را برای تو می نویسم برای تو... شاید هم دارم از خودم یک یادگاری بجا می ذارم تا نشون بدم که بودم هستم و می ترسم . از سیاهی شب از سفیدی روز از گمشدن هویتم می ترسم . بغض حسی در هوسم ... دلم هوای محله ی قدیمی و کرده نمی دونم هنوز هم همونجوری سرجاش مونده یانه ... بوی سنجد ، بوی گل یاس ، بوی بارون ... ولی این صداهای لعنتی که هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شه منو از خاطراتم دور می کنه . راستش فکر می کنم اگه برگردم به همون محله ی قدیمی گوشهام اونقدر پر شده که شامَم نمی تونه هیچ بویی رو حس کنه ... بهم گفتن محله مون مثل سابق نیست ازش فقط یک خاطره باقی مونده ، گفتن باد فراموشی همه ی بوها رو با خودش برده حتی بهم می گن بیخودی دارم برای تو در اون محله می نویسم ... دیگر تویی نیست و تو هم رفتی . ولی من دوست دارم صداتو و می دونم صداهای فراموشی اونقدر بلند ِ که صدای من حتی بگوشت نمی رسه . مگه نه همه ی صداها تو هوا جاری ِ ... صدای فرو ریختن خشت های قدیمی خاطرات محله ... صدای دیگر نماندن ... صدای رفتن ... اما طنین این خاطرات در ذهنم برای بردن تو از خلوت تنهایی قلبم می آد ... از جایی دیگر و از زمانی دیگر ...

پاورقی دو : مرد در پای تلفن –  بله ... زن در پای تلفن –  مهمون پای تلفن نمی خوای ... تا مهمونش کی باشه ... من ... احساس تنهایی می کنی ... همه ی عمرم و احساس تنهایی کردم ... خیلی خوب پس در این فرصت با هم بودن سعی می کنم از تنهایی درت بیارم ... از کجا بدونم این آخرین فرصت نیست ... نکنه فکر می کنی این آخرین فرصت ِ ... هر لحظه ی با تو بودن این آخرین فرصت می تونه باشه ... چرا ... اگه راست می گفتی یا مردش بودی عمل می کردی ... اون موقع ِ وقت بود و فرصتی ، عمل کردیم اون موقع که فکر می کردیم تمام حق با ماست ... هه کدوم حق ... راست می گی شاید من مردش نبودم شاید هم اونایی رو که می گی مردش نبودن ولی حق وجود داره من می بینمش ... من به اینجا تعلق ندارم به این جای دیگر به این زمان می خوام برگردم ... خوشحالم که بر می گردی شاید اونجا چیزی و که همیشه نگاهش می کردی و ببینی ...

پاورقی سه : با تو بودن همه چیز و برای من تو اون محله ی قدیمی عوض کرده بود . عشق در پستوی خانه که گویی به اندازه ی تاریخ ما قدمت داشت از ما نسل های قربانی ای ساخته بود که یکی پشت دیگر می آمدیم ولی هیچ کدوم پشت دیگر نبودیم . مردهایی بدون ِ آرامان و اعتقاد ، سرگردان و بلاتکلیف دست هاشونو جلوی چشاشون گرفته بودن و زن هایی خاموش که بین زمین و آسمان بدنبال جای دیگر می گشتن . جای دیگر وجود نداشت . جای دیگر نیمه وجود دیگر مان بود که گمش کرده بودیم . در وجود بچه ای که در وجودمان جان داشت و همه فکر می کردن نامشروع و حرومزاده است . همه فکر می کردن که اگر دنیا بیاید ازش نسلی ناقص و عقب افتاده بوجود می آد که شاید اگر نمی اومد بهتر بود . ولی دکمه ی شاتل دوربین عکاسی من می گفت که کسی می آد ... نسلی که گوشش از داستان نصیحت های ما پُر ِ . اون می خواد که حقیقت و بدون ِ مستند ، دقیق و بدونه پرده پوشی تا اون جای دیگر و اون نا کجا آباد دوست داشتنی و مورد علاقه اش رو در همین محله های قدیمی رانده شده بسازه . ما مجبوریم امیدوار باشیم نسلی می آد که آرمانشو عملی می کنه . من مطمئنم وقتی که راهی می ری که هیچ وقت نرفتی گاهی راه اصلی و گم می کنی گاهی هم نه ... به دیوار اگه مشت بزنی گاهی انگشتات می شکنه گاهی هم نه .. ولی یک روز می آد که همه دیوار ها می ریزه و هیچ کس محله شو ترک نمی کنه .

b Shiva Mahich  J 




 آسمان ترین شب

پنجشنبه بیستم تیر 1387

· مي گويم که دلم برايت تنگ می شود . مي گويم : « من به تو باور نکردم » ... و مي خندم :‌ « حالا خودم مانده ام با حسي عاشقانه که در دو چهره تجلي مي کند ... در آينه هاي رنگ به رنگ و در لحظه هاي تو به تو ... و حضور هيچيک از بار ديگري نمي کاهد . » ... تو مي تواني خاموش بماني و همه ي سنگيني ات را با مکثهاي بين هر دو نفس روي لحظه بگذاري ... روي اين لحظه که بين من و تو بال بال مي زند و مي دانم که تا چشم بر هم بزنم خواهد مرد. مي گويم: « مي بيني ... من از تو نپذيرفتم که مرا و دنيايت را کنار هم بگذاري و راه ببري ... و حالا چيزي آمده است و همه ي آنچه را که من نتوانستم به تو تفويض کنم از آن خود کرده است . » ... مي گويم و تا مغز استخوانهايم تلخ مي شود ....

پاورقی  یک : آسمان ترین شب ( بانووو )

پاورقی  دو  : مثل هميشه بين چيزهايي که مي خواهمشان سرگردانم . چيزي هست ... چيزي بين فروماندن ... و فرو رفتن .

پاورقی سه :  من مي دانم که تو حق داري آنچه که مي خواهي باشي .  آنچه که هستي  .  آنچه  که مي خواهي باشي.من مي بينم که آنچه که من هستم، من فکر مي کنم ، آنچه که من را مي رساند به آن ساحل گمشده ي آرامش - به من ،  آنچنانکه هستم ... يا لااقل مي خواهم که باشم - چقدر از تو دور

است .  از تو و همه ي آنچه که هستي . شبها بيدار مي مانم و خودم را خسته مي کنم بين حقيقتهاي متضادي که همديگر را نفي نمي کنند اما بقاي يکي شان نتيجه ي عدم آن ديگري است.

 

حقيقت من . حقيقت تو .



پاورقی چهار: فکر مي کنی مي توانم بروم ... !!! ؟؟؟

 

b Shiva Mahich  J

 




 برای ماه بانووو

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

ازخواب بيدارم کن ماه بانووو . نمی بينی که خواب ، راحتی نيست ... می آيد و می رود. من اما ، نمی دانم مانده ام يا رفته ام ؟ نمی دانم ... و همه چيز رنگ دلتنگی می گيرد و ناتوانی ... و صدا دلگير است و انگار از من بيشتر می خواهد . نمی بينی که ديگر چيزی باقی نمانده است ... و من مشتهايم را نگاه می کنم که ضربانی آرام در بندهاي رنگ پريده شان تکرار می شود . تو حرف می زنی و صدا دورتر و دورتر می شود تا آنجايي که من فقط حس می کنم که میشنوم و لبانم ناخودآگاه به حس صدای تو جواب می دهند که شنيدنی نيست ، به طنينی که ديگر حتی در اين خاموشی نمی پيچد ، جواب می دهم و همه ی خويشتنداري ام تبديل می شود به بيهودگی . از خواب بيدارم کن. بگذار به شعاع نوری که از لابلای پرده بر تخت می افتد نگاه کنم . تا صدای باد را بشنوم که ديگر در اين خواب نمی پيچد و قدم بگذارم به دنيايي که برای به ياد آوردن زنگ آن صدا نرم ، بايد نشست و چشم ها را بست ... بی آنکه به خواب رفت.

به ديوارها
ی اتاق نگاه نکن . به آن دختر ساده دل که روزهاست ظرفی انار و سيب در دست دارد و در انتظار نشسته است . می داند ؟ گاهی از اين دختر با آن سادگی ساده لوحانه اش بيزارم ، گاهی خسته. و آن انارها ... از پنجره نگاه کن . پرنده ای در ميان شاخه های سبز درختان به دنبال آشيانه اش می گردد ... و سنجابی شيطان و بازیگوش روی شاخه ی درختی به خوردن چيزی ، شايد هسته ای مشغول است. امروز بايد بعد از مدتها غذايي بپزم تا در رگهاي دخترک انار به دست خونی بدواند ... می دانی؟ شايد همه اش همين بود ... خونی نبود در قلب برای عاشقی ... عاشقی که بيخون نمی شود. می شود ماه بانووو ؟

                          ماه بانووو بابلسر فروردین 1387 در حال جمع کردن صدف در ساحل دریاچه شمال ...

 

 

پاورقی یک   : بابلسر فروردین ۱۳۸۷ماه بانووو ی دلکم در حال جمع کردن صدف در ساحل دریاچه ی خزر.پاورقی دو    :  افشین خان عزیز  خواستم نامه اي برايت بنويسم و اينجا بگذارم ... پر شد از حرفهاي بيهوده ... و از این حس تلخ . فرصت اگر بود شعری تکرار می گشت و زمزمه ای پر از لذت برای ...

پاورقی سه  : دلتنگم . خیلی دلتنگ . دلتنگ دلتنگی ات ماه بانووو

پاورقی چهار : و يك نكته ديگر : دوستي را دوست ميدارم ...

پاورقی پنج  : تقدیم به ماه بانوووی همیشگی ام ... ( دوستت دارم )  همین . شیوااااااماهیچ

b Shiva Mahich  J

 




 رهگذر

چهارشنبه یکم اسفند 1386

من ترا در راه دیدم تو مرا افسون کردی

من مسیر عشق بودم تو مرا ویرانه کردی

سر به سویت می سپردم در میان این خرابه

آخر این دیوانه ی تو کی رسد در راه چاره

تو مرا بیمار کردی در خرابات نگاهت

من شدم مست وجودت سر به سویت ره سپردم

من چرا در خواب بودم روز گار ناسپاسم

تو مرا بیدار کردی از افق های بی خیالی

ره بسویت می سپردم ، ره به سویت می سپردم

آسمان من در آنروز گرم امواج صدایت

سهم من در روز غربت یاد چشم های بی گناهت

من ترا دیدم تو مرا افسون کردی

عشق را در وجودم همچون فانوس کردی

صاحب این خلوت دل با من بیگانه وفا کرد

من شدم دیوانه ی او ، او مرا باز هم نگاه کرد .

 

پاورقی یک : رهگذر ... شیوااااااماهیچ

پاورقی دو : جاده های سبز شمالی ... بابلسر پارکینک ساحلی ، هوای خاکستری و بارانی عصر جمعه ی آخرین هفته ی بهمن ماه ... غرق در خاطرات شیرین گذشته ی دوران فعالیت های تئاتر دانشجویی که خاطراتش هرگز از یاد نمی رود  ...

پانویس سه :  فکر کنم این پنجمین شعری است که در سراسر عمرم گفتم . می دانم ! خیلی ضعیفم .

 

         b Shiva Mahich  J




 وحشی بافقی

جمعه پنجم بهمن 1386

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید / داستان ِ غم پنهانی من گوش کنید / قصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید / گفتگوی  من  و   حیرانی  من گوش کنید / شرح این آتش جانسوز  نگفتن تا کی / سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی / روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم / ساکن کوی  بت  عربده جویی بودیم / عقل و دین باختهِ  دیوانه  رویی بودیم / بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم / کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود / یک  گرفتار  از  این  جمله  که  هستند نبود / نگرش غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت / سنبل پُر شکنش  هیچ  گرفتار نداشت / اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت / یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت / اول آن کس خریدارش شدش من بودم / باعث   گرمی    بازار شدش من بودم / عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او / داد   رسوایی    من    شهرت  زیبایی او / بس که دادم همه جا شرح دلا رایی او / شهر  پُر گشت  ز ِغوغای  تماشایی او / این زمان عاشق سرگشته  فراوان دارد / کی سرو برگ من بی سرو سامان دارد / چاره این است و ندارم به از این رای دگر / که دهم جای دگر  دل  به  دل  آرای دگر / چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر / بر کف  پای  دگر بوسه  زنم جای دگر/ بعد از این رای من این است و همین خواهد بود  / من  بر   این  هستم  و  البته چنین خواهد بود / پیش  او  یار  نو  و یار کهن هر دو یکی است / حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است / قول زاغ  و غزل  مرغ  چمن هر دو یکی است / نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی است / این ندانسته که قدر همه یکسان نبوَد / زاغ  را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبوَد / چون چنین است پی کار دگر باشم بهِ / چند  روزی پی دلدار دگر باشم بهِ / عندلیب   گل   رخسار   دگر باشم   بهِ / مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم بهِ / نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش / سازم   از   تازه   جوانان  چمن ممتازش / تو  مپندار  که  مهر از دل محزون نرود / آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود /  وین  محبت به صد  افسانه و افسون نرود / چه گمان غلط است این ؟ برود چون نرود ؟ / چند  کس  از  تو  و  یاران  تو آزرده شود / دو زخ از سردی این طایفه افسرده شود /  گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت  /  وز دلش  آرزوی  قامت   دلجویی  تو رفت / شد  دل  آزرده  دل   از   کوی  تو رفت / با دل پر گِله از ناخوشی خوی تو رفت / حاش لله  که  وفای  تو  فراموش  کند / سخن مصلحت آمیز کسان گوش  کند .

 

 

 

 

پاورقی یک : شعری از : وحشی بافقی

 

پاورقی دو : همیشه دلم می خواست انگیزه ی نوشتن این شعر در تاپن ( ترنم ترانه ی اعتماد  ) برایم فراهم شود که بالاخره بعد از چهار سال این امکان برای نوشتن این پست فراهم شد .

 

پاورقی سه : ?برداشت های آزاد . مهد دمکراسی که می گن اینجاست دیگه هر کی هر چی دلش می خواد از این پست برداشت کنه . شیوااااماهیچ J

 

 

 

 




 وطن پرستی به سبک نسل دونفره ی ما !

سه شنبه هجدهم دی 1386

تو : خوب شیواااا جون ما نسل تن لشی هستیم . نسل که می گویم منظورم من و سامان هست . هیچ نمی فهمیدیم چرا آدم ها باید بمیرند برای وطن شان ؟ اصلا وطن به تخم مان هم نبود . فقط می خواستیم آرام و بی صدا زندگی کنیم . تو بگو خلیج عرب . توفیری نداشت . گور پدرش که مولانا را گرفته بودند ترک ها و رودکی را زور چپان تاجیک ها به نام خودشان کردند . می دانستم تمام این ها که با عصبانیت می گفتند ؛ بی شرفا ! مولانا فقط اون جا مرده ... و گریبان می دریدند ، هیچ نخوانده اند از مولانا . من و سامان ، بی خیال تمام این حرف ها ، غروب های پنجشنبه مولانا می خواندیم ؛ شاد باش ای عشق خوش سودای ما ...
و اصلا مهم نبود برامان از کجا آمده و کجا تمام کرده .

تو بگو کش لقمه یا پیتزا یا هر کوفتی ، سه شنبه ها ، نزدیکی های ساعت هشت ، در به در ، پیتزای پپرونی می خوردیم و لذتش را می بردیم و چه فرقی دارد که اصلا اسمش چی باشد .
از اسم ها و بازی با کلمات بدمان می آمد . ژست های وطن پرستانه حالم مان را بهم می زد . یک بار که سیاوش گفت می خواهد زرتشتی شود نزدیک بود از عصبانیت ، یک لگدحوالهء فلان جاش کنم ! تازه یک فیلم دیده بودم که توش دختره این بلا را سر یک پسری آورده بود و طرف را تا چند وقت ناکار کرد . بدجوری دلم می خواست روی اولین پسری که عصبانیم کرد پیادش کنم . که نکردم . بس که سامان مسخره بازی در آورد و نگذاشت حسابی عصبانی شوم .

 

توی این سال ها ، وطن پرستی مفهموش را برای ما از دست داد . فراوطنی می اندیشیدیم و فکر می کردیم آسمان هر جا آبی تر بود و آفتاب ، هر جا زیباتر تابید ، همان جا اتراق می کنیم . مهم ترین موضوع ، بقای نسل بشر بود . نقشه های کورت ونه گاتی داشتیم . کابوس همیشگی مان جنگ جهانی سوم بود و یکی از اپیزود های « رویاها »ی کوروساوا بدجوری تنمان را لرزانده بود . فکر می کردیم اگر تمام دنیا را هم بمب های اتمی ویران کردند ما باید مواظب اسپرم های سامان باشیم ، تا دنیا را از نو بسازیم . بدون شک دنیای بهتری می ساختیم شیوااااجان  ...

 

من : ( می خندم )

           JShiva Mahich b 

 




[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

 



..::<-BlogTitle- >


صفحه نخست
ايميل وبلاگ
آرشیو وبلاگ


 

..::نوشته های پیشین

آبان 1388
مهر 1388
اردیبهشت 1388
آذر 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 

..::وبلاگهای عزيزان


ok







کنترل موسیقی

موسيقي

بهزاد و شيوااا

http://www.mahich.blogfa.com
www.tpn126@yahoo.com

© 2005 Behzad & Shiva ©

Farideh Music >


RSS