0 نمي داني چه تنهايي دلگيري گريبان را گرفته ؛ اينجا توي خانه ديوار به ديوار ما عروسي است و هياهو و شادي و من اينجا تنها هستم با گذشته و سكوت غمگين خانه و غروبي گرم و ساكت كه دلگيريم را دو چندان مي كند . روي تختم دراز كشيده ام و به اين هياهو ي شادي گوش مي كنم دلم بيشتر و بيشتر مي گيرد و همينكه صداي خواننده كه گرم و غمگين مي خواند بلند مي شود مثل اينست كه تو مي آيي و روبرويم مي نشيني .
سايه است توي اطاقم شكل مي گيرد و همه جا مي افتد مثل اينست كه روي همه ديوار ها و عكس ها نقاشي هاي اطاقم تو هستي و نگاهت كه نافذ است و عميق و مهربان است تا توي قلبم مي آيد و تمام ريشه هاي وجودم را مي خوراند . چه حماقتي ! من توي اين غروب دلگير تابستان بجاي آن كه به عروسي خانه همسايه بروم اينجا نشسته ام و تو را در رويا تماشا مي كنم . دلم مي خواست مي توانستم همه آن جاهايي را كه تصوير تو روي آنها افتاده است خراب كنم و سايه ات را زير پايم لگد كنم .
اما مگر من مي توانم ؟ ! تو بگو مگر مي توانم ؟ آينه را بر مي دارم و خودم را توي آن نگاه مي كنم . مي بينم كه تصوير موج مي شود و مي لرزد و بجاي خود تصوير تو روي آن نقش مي بندد و نگاه پرسشگرت روي من خيره مي ماند . آينه را پرت مي كنم آن طرف و آينه مي شكند و تصوير تو شكست بر مي دارد .
فكر مي كنم ترا شكسته ام و دلم را به همين خوش مي كنم ، اما چه دلخوشي بيهوده اي ! تو همه جا هستي ، همه جا ... و من مگر مي توانم ترا بشكنم ؟ مگر مي توانم ؟
مثل اينست كه تو آن طرف نشسته اي و من در اينجا مي گويم " چرا آمده اي ؟ " تو مي خندي و مي گويي : _ خوب آمده ام ديگر ، آمدن كه دليل نمي خواهد ... با ضجه مي گويم : _ تروخدا برو ... من ... . و تو مي خندي و با مسخرگي مي گويي : _ باز هم تعهدات ؟ هان ؟ سرم را پايين مي اندازم و با مداد روي كاغذ يك طرح درهم مي كشم .
دستت را دراز مي كني و دستم را مي گيري . مي گويم : _ نه ترو خدا برو ... اما خودم مي آيم كنارت مي نشينم و تو مي گويي : _ چه دير رسيدم به تو . اما چه خوب ! جز ء جزء وجودت را مي جويم ، دير رسيدن مهم نيست . بغض گلويم را مي گيرد و نگاهم روي حلقه ام خيره مي ماند . مي گويم : _ درباره ي من چه فكر مي كني ؟ و تو با بي خيالي شانه هايت را بالا مي اندازي و مي گويي : _ هيچ ، تو آزادي هر طور دلت مي خواهد زندگي كني . از اين حرف دلم مي گيرد : _ چرا هيچ ؟ تو بايد در مورد من فكر كني ؟ تو بايد ... . و تو دستت را زير چانه ام مي گذاري و مي گويي : _ به چه فكر مي كني ؟ . مي گويم : _ هيچ ... هيچ ... و بعد بي اختيار مي پرسم : _ وقتي يك زن با انگشتري توي انگشتش فكر يك نفر ديگر را مي كند چه معني اي دارد ؟
در جواب دادن مكث مي كني و بعد و بعد با لجاجت تمام مي گويي : _ هيچ . و من فرياد مي زنم : _ اگه تو نمي داني من مي دانم ، بي بند و باري ، خيانت ... . رويم را بر مي گردانم تا تو اشك هاي مرا نبيني . بدون آنكه چيزي بگويي مي آيي و روبرويم مي نشيني و آنقدر نگاهم مي كني كه حس مي كنم يك چيزي مثل سرب داغ دارد توي تمام تنم جريان پيدا مي كند و مرا مي سوزاند . با خودم مي گويم : _ چرا بايستي توي دنيايي با اين وسعت من فقط به تو فكر كنم ؟ چرا ؟ چرا بايستي اينقدر حقير فكر كنم ؟
با اين خيال رويم را بر مي گردان و بلند مي شوم كه بيايم . مي گويم : _ بايد برم . تو مي گويي : _ كجا ؟ مي روي كانون گرم رناشوئيت را ... ! ؟ . مي گويم : _ نمي دانم . براستي كجا مي خواهم بروم . اما بي فايده است . مي بينم كه همه جا تو هستي و حتي عظمت وسعت دنيا نمي تواند مانع اين شود كه تو نباشي و من تو را نخواهم . وقتي تو هستي حقارت و عجز و كوچكي چه معنايي مي تواند داشته باشد ؟ و اگر هم باشد چه اهميت دارد ؟ مي بيني محبوب تو تا چه حد ايثار دارد و چه حماقت عظيمي گريبانش را گرفته ؟ ايثار مضحك نيست !؟
همانطور كه روبرويت نشسته ام نگاهت مي كنم و طرح صورتت را مي كشم اول ني ني چشمانت را رنگ مي كنم تا نگاهت جان بگيرد اما يكباره با خشم تصوير ناتمامت را پاره مي كنم و مي گويم : _ اين خود خواهي ترا ارضاء مي كرد اما من پاره اش كردم تا ... .
تو با خونسردي مي گويي تا چه بشود ؟ و من با لجبازي مي گويم : _ هيچ . مي خندي و مي گويي : _ اين همه پرهيز مي كني تا چه بشود ؟ مي گويم : _ هيچ . و ادامه مي دهم : _ كدام پرهيز ؟ . و تو جوابم را نمي دهي مي گويم : _ دلم مي سوزد كه حتي به اندازه يك رهگذر توي زندگي ات موثر نخواهم بود .
و تو با شيطنت مي خندي و مي گويي : _ خوب البته چرا ... چرا ... و بعد عجولانه مي گويي : _ ديگر از اين فكر ها نكن.. من بعد از تو لحظه ها را بياد مي آورم و تو را ... مي خواهم فرياد بزنم : _ سهم من فقط همين است ؟ فقط همين ؟ اما ساكت مي مانم. سيگاري روشن مي كني و مي گويي : _ مي كشي ؟ _ نه _ چرا ؟ _ آخه من زن نجيبي هستم . بعد به قهقه مي خندم .
و تو كه بنظر آزرده مي آيي اداي مرا در مي آوري و مي گويي : _ كجاي اين حرف خنده داشت . بعد دستهايم را مي گيري و اسمم را تكرار مي كني و مي پرسي : _ كجا مي بينمت ؟ مي گويم : _ نمي دانم . براستي نمي دانم . بعد مي گويم : راستي اگر ديگر به ديدنت نيايم چه مي كني ؟ تو با اطمينان مي گويي : _ نمي تواني . و من فرياد مي زنم : _ چرا نمي توانم ؟ و تو مي گويي : _ چرا بتواني ؟ چرا ؟
و من مي گويم : _ مي توانم ديگر به ديدنت نيام آنوقت تو مرا چطور پيدا مي كني ؟
و تو با لحني كه نمي دانم جدي است يا شوخي مي گويي : _ حتما در روزنامه آگهي خواهم داد .. !
و من ساكت مي مانم و در مرز توانستن و نتوانستن و خواستن و نخواستن سرگردان مي مانم . توي خيابان كه مي آيم با خودم مي گويم : _ وقتي يك زن با انگشتري تو انگشتش ... ؟ اما جواب اين سوال را توي ذهنم گم مي كنم و بي آنكه دنبالش بگردم مي گذارم كه گم بشود .
نمي داني چه تنهايي دلگيري گريبانم را گرفته .
صداي خواننده كه غمگين و گرم مي خواند ترا بيادم مي آورد و لحظه ها گذشته را و تصوير تو هر لحظه توي اطاقم بيشتر شكل مي گيرد.
و تو مي پرسي : _ كي مي بينمت ؟ من مي گويم : _ نمي دانم . و براستي نمي دانم
_ باز هم تعهدات لعنتي ؟ هان ؟ و من نگاهم روي حلقه ام خيره مي ماند و بغضم گلويم را مي گيرد .
پانویس یک : با تمام احترام تقديم به یک دوست که حس زیبای دوست داشتنش انگیزه چنین نوشته ای را در من بعد از مدتها دوری از دنیای نت بوجود آورد ... JShiva Mahich b