تبليغاتX


ترنم ترانه اعتماد




 به نام او ... مادر

سه شنبه بیستم مهر 1389

و شاید آخرین حرف من ...

چهل روز ... به کلام آسان است ، برای ما بیش از این گذشته .چهل روز است که دیگر صدای گرم و دوست داشتنی ات با آن لحن دل انگیزت شنیده نمی شود . آه ... که چقدر خانه بدون تو تاریک و سوت و کور است .شنیده بودیم ، اما هیچگاه ملموسانه حس نکرده بودیم که چقدر فقدان مادر می تواند تلخ و جانگداز باشد .

هیچ وقت آن خنده های شیرین و همیشگی ات را نمی توانیم فراموش کنیم . افسوس ... افسوس که آن لبخند زیبایت با آن سیمای دل نشین و نگاه معصوم و عاشقانه ات در پشت شیشه قاب عکسی محبوس شده و ما را نظاره می کند. داغ عزیزی چون تو ما را گداخت و خاکسترمان کرد . ای نور و روشنایی خانه ، چه ناگهان ترک ما کردی و چه زود ما را تنها و سرگردان در اندهی سهمگین فرو بردی ...

و چه سخت است بی تو ...

آوا و صدای گرم و خوش الحانت هنوز در گوشمان می پیچد و ناباورانه تو را می جوئیم و صدای پای تو هنوز در خانه شنیده می شود و به دنبال سراب ردپایی از تو ، چه بی رمق می دویم . عاشق وار و خالصانه ما را می خواندی و عطوفت و نرمی نگاهت هنوز نقشبند ذهن ماست . صداقت ، مهربانی ، رأفت ، دستگیری ، دوستی ، وفاداری و عشق به طور کامل در تو خلاصه بود .

دریغا که کوچ زود هنگامت قلب و جان خسته ما را به سختی آزرد و ما را در غمی جانسوز غوطه ور گردانید . آرزوی ما این است که هر چه زودتر از این خواب پریشان بیدار شویم و تو را در کنارمان ببینیم و یا شاید واقع بینانه تر اینکه به خوابی رویم تا تصویر روشنی از تو بر دیدگان تیره ما نقش بسته و تو را سخت در آغوش بفشاریم .

اگر چه فراغ تو گریزی نیست ، ولی همان ما را بس که مطمئنا" در عرش کبریایی با نیکان ، همنشین ، هستی . بدان که راضی ، هستیم به رضای او و همیشه قلب مان جایگاه و مأوای عزیزی چون تو خواهد ماند و با تو زندگی خواهیم کرد .

دخترکِ دلتنگ تو ... شیوااا  




 شب قدر

یکشنبه هفتم شهریور 1389

 

پاورقی یک :   مادرم پَر کشید و به آسمان ها رفت ... 

پاورقی دو  :  شب قدر

پاورقی سه:  ( سوره قدر : ما این قرآن عظیم و شآن را در شب قدر نازل کردیم . تا تو را به عظمت این شب قدر آگاه کنیم . شب قدر از هزار ماه بهتر و بالاتر است . در این شب فرشتگان و روح به اذن خدا از هر فرمان و سرنوشت خلق نازل گردند . در این شب ، رحمت و تهنیت است تا صبحگاه . )

پاورقی چهار: هزار چیز بنظرم رسید که برای مادرم که در شب قدر پر کشید و به آسمان ها رفت بگویم ... یا بنویسم ... فکر کردم چیزی بنویسم در باب مقام مادر ... درباره ی اینکه چرا بهشت در زیر پای مادران است ... در مورد محبت مادرانه ... بنظرم آمد که بنويسم: كه عشق اسان نمود اول ولي افتاد مشكلها ... و حتي رفتم يك ترانه ي شهرام ناظري را ( الا يا ايها الساقي ادر كأساً وناولها ... كه عشق اسان ...) اما ... دردی از تنهاییم نمی کاهد ... تنهایی !؟ تنهایی !؟ ... فقط همین . تنهایی .

b Shiva Mahich  J 




 فقط همين

چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389

طوريم نيست خرد و خميرم فقط همين /  کم مانده بی تو بميرم فقط همين / از هر هست و نيست گذشته ام ولی هنوز  / در مرز چشم های گيرم فقط همين  / لب من به هيچ چيز دگر لب نمی زند / بوسه های تو کرده سيرم فقط همين / با ديدنت زبان دلم بند آمده است  / شاعر شدم که لال نميرم فقط همين. 

 

ما عروسکی های خيمه شب بازی هستيم که تصوراتمان ريسما نهايی هستند که ما را به حرکت درمی آورند!

 

b Shiva Mahich  J




 IN HER SHOES

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

من قلب تو را با خود حمل می کنم  / من قلب تو را در قلب خود حمل می کنم  / و هیچگاه بدون آن نیستم  / هر کجا که من بروم تو رفته ای  / و هر کاری که من آنجام بدهم / انگار تو انجام داده ای عشق من . / من از تقدیر نمی ترسم  / چون تو تقدیر من هستی  / من به دنیا نیازی ندارم  / چون ای زیبا رو تو دنیای من هستی  / و اینجا رازی نهفته است  / ریشه ی ریشه ها اینجاست  / و غنچه ی غنچه ها  / و آسمان آسمان ها  / و اینجا درختی است به نام زندگی  / که بالاتر از آرزو های ما  / و تصور ما قد خواهد کشید  / و این شگفتی است که ستارگان را  / در آسمان نگه می دارد . / قلب تو نزد من است  / درون قلب من ای زیبا رو ....

 

                     از :  ای .ای مامینگز   تقدیم به تو ....  b Shiva Mahich  J




 خواب دریا

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388

در نظر بازی
لحظه ای را باختيم
و خاطره ای را برنده شديم . 

                                                       خواب آب می بيند دريا
                                                        روزگار غريبی ست .

b Shiva Mahich  J 




 THE SONG IS YOU ... ARTUR PHILLIPS

شنبه پنجم اردیبهشت 1388

پاورقی : نگاهی بر داستان ترانه تویی اثر آرتور فیلیپس ...

" در میان کوچه پس کوچه های خاطره ردپایی از عشق دیده می شود . او که در میان سالگی پسر دو ساله ی خود را از دست داده و از همسرش نیز جدا شده سعی می کند درد های روحی خود را با موسیقی التیام بخشد ولی بجایی می رسد که ترانه ها هم رهایش می کنند تا اینکه یک شب برفی زمستانی قدم به یکی از بارهای بروکلی می گذارد و ترانه ای تازه در زندگی اش طنین می اندازد . 

جولین عاشق کیت خواننده ای جوان و زیبا ی ایرلندی می شود که او نیز روحی آشفته دارد و آینده ی هنری خود را مبهم می پندارد .

رُمان ترانه تویی چهارمین اثر آرتور فیلیپس و نخستین داستان اوست که در آمریکا و در زمان حال رُخ می دهد . فیلیپس در این داستان عشق را در عصر دیجیتال تصویر کرده است . جولیان غیر مستقیم به کیت ایراز علاقه می کند برایش ترانه می سراید در وبسایت ویژه  طرفداران کیت برایش پیام می فرستد پیامک می زند ایمیل می فرستد نصیحتش می کند هدایتش می کند و انگیزه ای تازه به او می دهد .

با اینکه همواره زنان الهام بخش مردان هستند ولی فیلیپس در این داستان مرد را الهام بخش زن قرار داده مردی که به همان اندازه به زن انگیزه ی آواز خواندن می دهد خودش تحت تاثیر زن است . و این عشق در تاریکی و ابهام می ماند چرا که هم مرد و هم زن که هر دو از لحاظ عاطفی سر خورده هستند نمی خواهند رویاهای شیرینشان را در رویا رویی با یکدیگر نابود کنند . آرزو هایی محال رویاهایی عجیب و ناهنجاری سوژه هایی هستند که در تمام داستان فیلیپس به گونه ای دیده می شود ولی نویسنده در رُمان ترانه تویی با خلاقیت و ظرافت داستانی عاشقانه را برای خواننده روایت می کند و با موسیقی او را با خاطره های شخصیت داستان همراه می کند .

آیا در نهایت این دو انسان تنها با یکدیگر روبرو می شوند و یا دنیایی عاشقانه شان در ترانه ایمیل پیامک خلاصه می شود و عشق همواره یک رویا باقی می ماند !؟

آرتور فیلیپس به زیبایی در این داستان روایت می کند . "

b Shiva Mahich  J 




 جایی دیگر

شنبه شانزدهم آذر 1387

از راه بزن بیرون ای رِند ِخطر پیشه ، از خاک ستون بر کن ای تیشه بر این ریشه / از تخت چه می جویی ای مدعی ِ غیرت ، در شک و یقین خوبان با لذت این حیرت / من عاشق مترودم آواره ای ام دودم ، استوره ی هرجایی تاریخی ِ نابودم / حرمت شکن خویشم آرامش ِ تشویشم ، قدیس قسم خورده با فاجعه هم خویشم / ما بار ِ اذل را به ابث بی تو نبردیم ، ما با تو نماندیم ولی بی تو نمردیم / با وحشی چشمانش الهام جناهت شد ، تا قلب پر آشوبم ویران شد و راحت شد / آتش زد و رقصیدم با ظلمت گیسویش ، من نور شدم دیدم در مسلخ ابرویش / این شر ِ نجیبانه در واژه نمی آید ، از شر گذر کرد در خانه نمی پاید / ما بار اذل را ...  ( افشین یدالهی )

پاورقی یک : این نوشته را برای تو می نویسم برای تو... شاید هم دارم از خودم یک یادگاری بجا می ذارم تا نشون بدم که بودم هستم و می ترسم . از سیاهی شب از سفیدی روز از گمشدن هویتم می ترسم . بغض حسی در هوسم ... دلم هوای محله ی قدیمی و کرده نمی دونم هنوز هم همونجوری سرجاش مونده یانه ... بوی سنجد ، بوی گل یاس ، بوی بارون ... ولی این صداهای لعنتی که هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شه منو از خاطراتم دور می کنه . راستش فکر می کنم اگه برگردم به همون محله ی قدیمی گوشهام اونقدر پر شده که شامَم نمی تونه هیچ بویی رو حس کنه ... بهم گفتن محله مون مثل سابق نیست ازش فقط یک خاطره باقی مونده ، گفتن باد فراموشی همه ی بوها رو با خودش برده حتی بهم می گن بیخودی دارم برای تو در اون محله می نویسم ... دیگر تویی نیست و تو هم رفتی . ولی من دوست دارم صداتو و می دونم صداهای فراموشی اونقدر بلند ِ که صدای من حتی بگوشت نمی رسه . مگه نه همه ی صداها تو هوا جاری ِ ... صدای فرو ریختن خشت های قدیمی خاطرات محله ... صدای دیگر نماندن ... صدای رفتن ... اما طنین این خاطرات در ذهنم برای بردن تو از خلوت تنهایی قلبم می آد ... از جایی دیگر و از زمانی دیگر ...

پاورقی دو : مرد در پای تلفن –  بله ... زن در پای تلفن –  مهمون پای تلفن نمی خوای ... تا مهمونش کی باشه ... من ... احساس تنهایی می کنی ... همه ی عمرم و احساس تنهایی کردم ... خیلی خوب پس در این فرصت با هم بودن سعی می کنم از تنهایی درت بیارم ... از کجا بدونم این آخرین فرصت نیست ... نکنه فکر می کنی این آخرین فرصت ِ ... هر لحظه ی با تو بودن این آخرین فرصت می تونه باشه ... چرا ... اگه راست می گفتی یا مردش بودی عمل می کردی ... اون موقع ِ وقت بود و فرصتی ، عمل کردیم اون موقع که فکر می کردیم تمام حق با ماست ... هه کدوم حق ... راست می گی شاید من مردش نبودم شاید هم اونایی رو که می گی مردش نبودن ولی حق وجود داره من می بینمش ... من به اینجا تعلق ندارم به این جای دیگر به این زمان می خوام برگردم ... خوشحالم که بر می گردی شاید اونجا چیزی و که همیشه نگاهش می کردی و ببینی ...

پاورقی سه : با تو بودن همه چیز و برای من تو اون محله ی قدیمی عوض کرده بود . عشق در پستوی خانه که گویی به اندازه ی تاریخ ما قدمت داشت از ما نسل های قربانی ای ساخته بود که یکی پشت دیگر می آمدیم ولی هیچ کدوم پشت دیگر نبودیم . مردهایی بدون ِ آرامان و اعتقاد ، سرگردان و بلاتکلیف دست هاشونو جلوی چشاشون گرفته بودن و زن هایی خاموش که بین زمین و آسمان بدنبال جای دیگر می گشتن . جای دیگر وجود نداشت . جای دیگر نیمه وجود دیگر مان بود که گمش کرده بودیم . در وجود بچه ای که در وجودمان جان داشت و همه فکر می کردن نامشروع و حرومزاده است . همه فکر می کردن که اگر دنیا بیاید ازش نسلی ناقص و عقب افتاده بوجود می آد که شاید اگر نمی اومد بهتر بود . ولی دکمه ی شاتل دوربین عکاسی من می گفت که کسی می آد ... نسلی که گوشش از داستان نصیحت های ما پُر ِ . اون می خواد که حقیقت و بدون ِ مستند ، دقیق و بدونه پرده پوشی تا اون جای دیگر و اون نا کجا آباد دوست داشتنی و مورد علاقه اش رو در همین محله های قدیمی رانده شده بسازه . ما مجبوریم امیدوار باشیم نسلی می آد که آرمانشو عملی می کنه . من مطمئنم وقتی که راهی می ری که هیچ وقت نرفتی گاهی راه اصلی و گم می کنی گاهی هم نه ... به دیوار اگه مشت بزنی گاهی انگشتات می شکنه گاهی هم نه .. ولی یک روز می آد که همه دیوار ها می ریزه و هیچ کس محله شو ترک نمی کنه .

b Shiva Mahich  J 




 آسمان ترین شب

پنجشنبه بیستم تیر 1387

· مي گويم که دلم برايت تنگ می شود . مي گويم : « من به تو باور نکردم » ... و مي خندم :‌ « حالا خودم مانده ام با حسي عاشقانه که در دو چهره تجلي مي کند ... در آينه هاي رنگ به رنگ و در لحظه هاي تو به تو ... و حضور هيچيک از بار ديگري نمي کاهد . » ... تو مي تواني خاموش بماني و همه ي سنگيني ات را با مکثهاي بين هر دو نفس روي لحظه بگذاري ... روي اين لحظه که بين من و تو بال بال مي زند و مي دانم که تا چشم بر هم بزنم خواهد مرد. مي گويم: « مي بيني ... من از تو نپذيرفتم که مرا و دنيايت را کنار هم بگذاري و راه ببري ... و حالا چيزي آمده است و همه ي آنچه را که من نتوانستم به تو تفويض کنم از آن خود کرده است . » ... مي گويم و تا مغز استخوانهايم تلخ مي شود ....

پاورقی  یک : آسمان ترین شب

پاورقی  دو  : مثل هميشه بين چيزهايي که مي خواهمشان سرگردانم . چيزي هست ... چيزي بين فروماندن ... و فرو رفتن .

پاورقی سه :  من مي دانم که تو حق داري آنچه که مي خواهي باشي .  آنچه که هستي  .  آنچه  که مي خواهي باشي.من مي بينم که آنچه که من هستم، من فکر مي کنم ، آنچه که من را مي رساند به آن ساحل گمشده ي آرامش - به من ،  آنچنانکه هستم ... يا لااقل مي خواهم که باشم - چقدر از تو دور

است .  از تو و همه ي آنچه که هستي . شبها بيدار مي مانم و خودم را خسته مي کنم بين حقيقتهاي متضادي که همديگر را نفي نمي کنند اما بقاي يکي شان نتيجه ي عدم آن ديگري است.

 

حقيقت من . حقيقت تو .



پاورقی چهار: فکر مي کنی مي توانم بروم ... !!! ؟؟؟

 

b Shiva Mahich  J

 




 برای ماه بانووو

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

ازخواب بيدارم کن . نمی بينی که خواب ، راحتی نيست ... می آيد و می رود. من اما ، نمی دانم مانده ام يا رفته ام ؟ نمی دانم ... و همه چيز رنگ دلتنگی می گيرد و ناتوانی ... و صدا دلگير است و انگار از من بيشتر می خواهد . نمی بينی که ديگر چيزی باقی نمانده است ... و من مشتهايم را نگاه می کنم که ضربانی آرام در بندهاي رنگ پريده شان تکرار می شود . تو حرف می زنی و صدا دورتر و دورتر می شود تا آنجايي که من فقط حس می کنم که میشنوم و لبانم ناخودآگاه به حس صدای تو جواب می دهند که شنيدنی نيست ، به طنينی که ديگر حتی در اين خاموشی نمی پيچد ، جواب می دهم و همه ی خويشتنداري ام تبديل می شود به بيهودگی . از خواب بيدارم کن. بگذار به شعاع نوری که از لابلای پرده بر تخت می افتد نگاه کنم . تا صدای باد را بشنوم که ديگر در اين خواب نمی پيچد و قدم بگذارم به دنيايي که برای به ياد آوردن زنگ آن صدا نرم ، بايد نشست و چشم ها را بست ... بی آنکه به خواب رفت.

به ديوارها
ی اتاق نگاه نکن . به آن دختر ساده دل که روزهاست ظرفی انار و سيب در دست دارد و در انتظار نشسته است . می داند ؟ گاهی از اين دختر با آن سادگی ساده لوحانه اش بيزارم ، گاهی خسته. و آن انارها ... از پنجره نگاه کن . پرنده ای در ميان شاخه های سبز درختان به دنبال آشيانه اش می گردد ... و سنجابی شيطان و بازیگوش روی شاخه ی درختی به خوردن چيزی ، شايد هسته ای مشغول است. امروز بايد بعد از مدتها غذايي بپزم تا در رگهاي دخترک انار به دست خونی بدواند ... می دانی؟ شايد همه اش همين بود ... خونی نبود در قلب برای عاشقی ... عاشقی که بيخون نمی شود. می شود ماه بانووو ؟
                        

  

پاورقی یک  : دلتنگم . خیلی دلتنگ . دلتنگ دلتنگی ات 

پاورقی دو   : و يك نكته ديگر : دوستي را دوست ميدارم ...

b Shiva Mahich  J 




 رهگذر

چهارشنبه یکم اسفند 1386

من ترا در راه دیدم تو مرا افسون کردی / من مسیر عشق بودم تو مرا ویرانه کردی / سر به سویت می سپردم در میان این خرابه /  آخر این دیوانه ی تو کی رسد در راه چاره / تو مرا بیمار کردی در خرابات نگاهت /  من شدم مست وجودت سر به سویت ره سپردم  /  من چرا در خواب بودم روز گار ناسپاسم / تو مرا بیدار کردی از افق های بی خیالی /  ره بسویت می سپردم ، ره به سویت می سپردم /  آسمان من در آنروز گرم امواج صدایت / سهم من در روز غربت یاد چشم های بی گناهت /  من ترا دیدم تو مرا افسون کردی /  عشق را در وجودم همچون فانوس کردی  / صاحب این خلوت دل با من بیگانه وفا کرد  / من شدم دیوانه ی او ، او مرا باز هم نگاه کرد .

پاورقی یک : رهگذر ... شیوااااااماهیچ

پاورقی دو : جاده های سبز شمالی ... بابلسر پارکینک ساحلی ، هوای خاکستری و بارانی عصر جمعه ی آخرین هفته ی بهمن ماه ... غرق در خاطرات شیرین گذشته ی دوران فعالیت های تئاتر دانشجویی که خاطراتش هرگز از یاد نمی رود  ...

پانویس سه :  فکر کنم این پنجمین شعری است که در سراسر عمرم گفتم . می دانم ! خیلی ضعیفم .

 

         b Shiva Mahich  J




 وحشی بافقی

جمعه پنجم بهمن 1386

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید / داستان ِ غم پنهانی من گوش کنید / قصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید / گفتگوی  من  و   حیرانی  من گوش کنید / شرح این آتش جانسوز  نگفتن تا کی / سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی / روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم / ساکن کوی  بت  عربده جویی بودیم / عقل و دین باختهِ  دیوانه  رویی بودیم / بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم / کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود / یک  گرفتار  از  این  جمله  که  هستند نبود / نگرش غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت / سنبل پُر شکنش  هیچ  گرفتار نداشت / اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت / یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت / اول آن کس خریدارش شدش من بودم / باعث   گرمی    بازار شدش من بودم / عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او / داد   رسوایی    من    شهرت  زیبایی او / بس که دادم همه جا شرح دلا رایی او / شهر  پُر گشت  ز ِغوغای  تماشایی او / این زمان عاشق سرگشته  فراوان دارد / کی سرو برگ من بی سرو سامان دارد / چاره این است و ندارم به از این رای دگر / که دهم جای دگر  دل  به  دل  آرای دگر / چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر / بر کف  پای  دگر بوسه  زنم جای دگر/ بعد از این رای من این است و همین خواهد بود  / من  بر   این  هستم  و  البته چنین خواهد بود / پیش  او  یار  نو  و یار کهن هر دو یکی است / حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است / قول زاغ  و غزل  مرغ  چمن هر دو یکی است / نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی است / این ندانسته که قدر همه یکسان نبوَد / زاغ  را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبوَد / چون چنین است پی کار دگر باشم بهِ / چند  روزی پی دلدار دگر باشم بهِ / عندلیب   گل   رخسار   دگر باشم   بهِ / مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم بهِ / نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش / سازم   از   تازه   جوانان  چمن ممتازش / تو  مپندار  که  مهر از دل محزون نرود / آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود /  وین  محبت به صد  افسانه و افسون نرود / چه گمان غلط است این ؟ برود چون نرود ؟ / چند  کس  از  تو  و  یاران  تو آزرده شود / دو زخ از سردی این طایفه افسرده شود /  گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت  /  وز دلش  آرزوی  قامت   دلجویی  تو رفت / شد  دل  آزرده  دل   از   کوی  تو رفت / با دل پر گِله از ناخوشی خوی تو رفت / حاش لله  که  وفای  تو  فراموش  کند / سخن مصلحت آمیز کسان گوش  کند .

  

 

پاورقی یک : شعری از : وحشی بافقی

 

پاورقی دو : همیشه دلم می خواست انگیزه ی نوشتن این شعر در تاپن ( ترنم ترانه ی اعتماد  ) برایم فراهم شود که بالاخره بعد از چهار سال این امکان برای نوشتن این پست فراهم شد .

 

پاورقی سه : ?برداشت های آزاد . مهد دمکراسی که می گن اینجاست دیگه هر کی هر چی دلش می خواد از این پست برداشت کنه . شیوااااماهیچ J 




 وطن پرستی به سبک نسل دونفره ی ما !

سه شنبه هجدهم دی 1386

تو : خوب شیواااا جون ما نسل تن لشی هستیم . نسل که می گویم منظورم من و سامان هست . هیچ نمی فهمیدیم چرا آدم ها باید بمیرند برای وطن شان ؟ اصلا وطن به تخم مان هم نبود . فقط می خواستیم آرام و بی صدا زندگی کنیم . تو بگو خلیج عرب . توفیری نداشت . گور پدرش که مولانا را گرفته بودند ترک ها و رودکی را زور چپان تاجیک ها به نام خودشان کردند . می دانستم تمام این ها که با عصبانیت می گفتند ؛ بی شرفا ! مولانا فقط اون جا مرده ... و گریبان می دریدند ، هیچ نخوانده اند از مولانا . من و سامان ، بی خیال تمام این حرف ها ، غروب های پنجشنبه مولانا می خواندیم ؛ شاد باش ای عشق خوش سودای ما ...
و اصلا مهم نبود برامان از کجا آمده و کجا تمام کرده .

تو بگو کش لقمه یا پیتزا یا هر کوفتی ، سه شنبه ها ، نزدیکی های ساعت هشت ، در به در ، پیتزای پپرونی می خوردیم و لذتش را می بردیم و چه فرقی دارد که اصلا اسمش چی باشد .
از اسم ها و بازی با کلمات بدمان می آمد . ژست های وطن پرستانه حالم مان را بهم می زد . یک بار که سیاوش گفت می خواهد زرتشتی شود نزدیک بود از عصبانیت ، یک لگدحوالهء فلان جاش کنم ! تازه یک فیلم دیده بودم که توش دختره این بلا را سر یک پسری آورده بود و طرف را تا چند وقت ناکار کرد . بدجوری دلم می خواست روی اولین پسری که عصبانیم کرد پیادش کنم . که نکردم . بس که سامان مسخره بازی در آورد و نگذاشت حسابی عصبانی شوم .

 

توی این سال ها ، وطن پرستی مفهموش را برای ما از دست داد . فراوطنی می اندیشیدیم و فکر می کردیم آسمان هر جا آبی تر بود و آفتاب ، هر جا زیباتر تابید ، همان جا اتراق می کنیم . مهم ترین موضوع ، بقای نسل بشر بود . نقشه های کورت ونه گاتی داشتیم . کابوس همیشگی مان جنگ جهانی سوم بود و یکی از اپیزود های « رویاها »ی کوروساوا بدجوری تنمان را لرزانده بود . فکر می کردیم اگر تمام دنیا را هم بمب های اتمی ویران کردند ما باید مواظب اسپرم های سامان باشیم ، تا دنیا را از نو بسازیم . بدون شک دنیای بهتری می ساختیم شیوااااجان  ...

 

من : ( می خندم )

           JShiva Mahich b 




 نامه ی ولتر به همسرش

جمعه بیست و سوم آذر 1386

" عزیزم ! به نام پادشاه مرا در اینجا زندانی کرده اند . می توانند جانم را بگیرند ولی عشقم را به تو هرگز . آری عشق زیبای من امشب ترا خواهم دید حتی اگر گردنم را به تیغ جلاد بسپارم . بخاطر خدا دیگر با این حالت غمزده دیگر برایم نامه ننویس . باید زنده بمانی و احتیاط کنی . مواظب مادرت که بدترین دشمنت هست باش . چه می گویم مواظب همه باش . به هیچ کس اعتماد نکن . آماده ی سفر باش . به محض پیدا شدن ماه در آسمان هتل را به صورت ناشناس ترک می کنم . درشکه ای می گیرم و همانند باد به شونینگن خواهیم رفت . با خود غذا و جوهر می آورم نامه هایمان را در آنجا می نویسیم .

اگر مرا دوست داری به خودت قوت قلب بده و تمام نیرو و حضور ذهن خود را بکار گیر . مواظب باش مادرت متوجه نشود . همه ی عکسها را با خودت بیاور و مطمئن باش که ترس از بدترین شکنجه ها هم مانع خدمتگزاری من به تو نخواهد شد . نه هیچ چیز قادر نیست مرا از تو جدا سازد . عشق ما عشقی پاک است و تا عمر داریم دوام خواهیم داشت . بدرود . حاضرم برای تو هر کاری انجام دهم . لیاقت تو بیش از اینهاست . خداحافظ دلبند عزیزم . "

...

پاورقی یک : نامه ی ولتر به همسرش

پاورقی دو : ولتر ( 1778 - 1694 ) نویسنده و فیلسوف فرانسوی این نامه را در زندان به همسر خود نوشت . وی در 19 سالکی به عنوان وابسته ی سیاسی همراه سفیر فرانسه به هلند رفت . در آنجا عاشق آلمپ دونور دختر فقیر زنی از طبقه ی پایین شد . نه سفیر نه مادر دختر هیچکدام با ازدواج آنها موافق نبودند . به همین دلیل ولتر را به زندان انداختند . مدتی بعد ولتر از طریق پنجره ی زندان فرار کرد ..

پاورقی سه : صمیمیت این نامه که سه قرن پیش نوشته شده است براستی برایم زیبا و دلنشین می باشد . تو چطور !!!؟ ... شیواااااماهیچ .

JShiva Mahich b  

 




 تنهایی

سه شنبه بیست و نهم آبان 1386

تاوان  تمام اشتباهاتم ، تنهایی بود و تنهایی . تلخی این شبها را ، هیچ بهار نارنجی دلپذیر نمی کند . نگرانی های دم صبح را ، صدای هیچ پرندهء نشناخته ای ، شیرین نمی کند .
و من توی تمام خوب هام ، خواب های احمق پستم ، سرگردان کوچه ها و آدم هام . آمدی ، یک جفت گوشوارهء تازه برایم بیاور . مثل همانی که توی خواب نخریدم . همان که دو تا نگین قرمز داشت و چندان قشنگ هم نبود . قشنگ نبود و با این همه خوب یادم هست که می خواستم بخرمشان . خوب یادم هست که تمام کلمات نگفته توی بیداریم ، بر زبانم بود . خوب یادم هست تمام خواب هام ، پر بود از آدم هایی که دیگر ندیدم شان . و صدای قطار هنوز توی گوشم است که داشت می رفت در دل شب . تلق تلق . یا تتلق تتلق . یا هر چیزی .
و یادم هست گیر کرده بودم توی یک جا که شبیه هیچ شهری نبود و دره های عمیق داشت .خوب یادم هست امتحان داشتم و هیچ نخوانده بودم . و یادم هست مامان مرده بود و من داد می زدم و گونه هام خیس بود وبالشم هم هنوز ، وقتی بیدار شدم . و آمدم پایین از آن سراشیبی که یکبار وقتی بچه بودم ، افتاده بودم از روی دوچرخه پایینش و آدم ها جمع شده بودند همه دورم . و داشتم موهای آیدا را می بافتم درشت درشت . و فال قهوه می گرفت بی رحمانه برایم فاطی . آخ فاطی ! بمیری که این همه ترساندیم توی خواب و بیداری ... و خانه شبیه خانه نبود کوچه شبیه کوچه نبود و هیچ چیز شبیه هیچ چیز نبود ...

پس بانووو ! چرا مرا ، این روزها هیچ چیز آویزان زندگی نمی کند ؟

JShiva Mahich b  




 تجدید یک خاطره

دوشنبه چهاردهم آبان 1386

پیش تر برای بانووو نوشته بودم :

 

پیک اول
پیک دوم
پیک سوم
حالا من مستم
بانووو .
و تا صبح pink floyd
گوش میدم.

شفاف که میشی ٬ وین‌امپ خودش برات میخونه
.
تو لازم نیست دیگه فکر کنی
.
خدا همه جا هست
حتی تو وین‌امپ
من
.
اسکینش رو عوض میکنم.
خوبیه خدای من تو ي
اين وین امپ هست اینه که میشه هر رنگي كه دلم خواست بهش بزنم
.
حداقل میدونم
که میتونه رنگی باشه
برف اومده
.
میریم بیرون ؟

چشامونو ببنديم توي
خیابون خالیه و سفید .
روی برفا دراز می‌کشی
م و سیگار روشن می‌کنیم.
سعی میکنم بخار نفست رو وقتی كه ها میکنی از دود سیگار تشخیص بدم.

سرده .

اومم ...
میای پرواز کنیم؟
بلدی؟
میریم بالای یه جای خیلی بلند
از همونجاها که تو کارتونا یهویی اگه بری روش وایستی شروع می کنه پشتت به ترک خوردن و زیر پات کنده میشه و میافتی و میمیری
.
میریم اون بالا وای میستیم
دستامونو از هم باز می کنیم
چشمامونو میبندیم و صورتمونو میگیریم رو به خورشید
خورشید داره با یه نور سفید
، خیره خیره می تابه.
نگاه ام كن ، من الآن میپرم ، پرواز می کنم و میرسم به خورشید ، وقتی هم رسیدم بهش گرمه گرم میشم .
با من می پری ؟

خوب اگه سقوط کنیم ، می میريم و هیچوقتی هم به خورشید نمیرسیم ..

نگاهت مي كنم . دلم گرفته بانووو .

 

                                               JShiva Mahich b

 




 پاییز

سه شنبه سوم مهر 1386

..........

پاييز آمده است. باد ملايمي مي وزد و با سرپنجه هايش به نرمي بر تن بيقرار برگهاي درختان دست مي كشد. برگهايي كه به خوشامد گوييش خود را با زيباترين رنگهاي سرخ و زرد و نارنجي بزك كرده اند. زمزمه اش در ميان برگها مي پيچد واز خود بيخودشان مي كند و وسوسه ي رها كردن درخت ... شوق رفتن با باد ... با باد بي سامان سراپايشان را به لرزه مي اندازد . نگاهشان مي كنم و تيره ي پشتم مي لرزد.

پاييز آمده است و خورشيد از ميان ابرهاي شفاف سفيد كه تا خود افق پراكنده شده اند و در آن دورها در تاب محوي بين آبي و خاكستري و سفيد معلق مانده اند شعاعهاي خود را تا سطح زمين گسترده است. بر فراز درياچه ي دور كه به رنگ آبي تيره مي درخشد چند مرغ دريايي سفيد عين بادبادك هاي سبك كاغذي با ان انحناي حصيري تيره ي پشتشان، بالهاي خود را باز كرده اند و شناورند در باد و انعكاس تابش خورشيد از دور بالهايشان را به رنگ آبي دريا در مي آورد ...

سر انجام پاييز آغاز شده است ...به ميان درختان مي روم ودر زير اسمان باز دستهايم را تا آخرِ آخر باز مي كنم ... تا خود انتها ... و تن مي سپرم به آغوش نرم باد و بوسه ي خورشيد ... پرم از حس رهايي ... رهايي. هيچ رها بوده اي؟

 

 

پاورقی یک : YES ؟

پاورقی دو  : من : _ باهام حرف بزن .

تو   : _ از چی ؟ اینجا چیزی هست که ازش حرف بزنیم ؟

من : _ خیلی چیزها یا هیچ چیز .

تو   : _ یکی تو یکی من . یک زن یک پسر

من : _ من دورت می چرخم . آیا من سیاره نقره هستم که دور تو می گردم ؟ آیا معدن نور و گرما هستی وقتی که من در سایه ام ؟

تو   : _ تو منظور منو می فهمی ولی من می ترسم . من از یک صحبت می کنم یه عدد یک نظر . منظورم فقط یک نشونه ست همین .

من : _ تنهایی مبنی بر فریبه . زندگی خودش دست پاچگی رو زیاد می کنه . جاذبه ... دافعه ... آره یا نه ؟ این خورشید نیست بلکه یه آهنگ موسیقیه زیباست که ما رو اینجا گشونده ، این جفت شدن مثله از مادر متولد شدنه ....

تو   : _ ولی حالا می خوام از سه صحبت کنم . تو هستی و اون و حالا من .

من : _ من باید توی عدد چهار مخفی بشم . خونه ای با دیوارها و درهایی که با صدا بسته میشن

تو  : _ ما خیلی دور شدیم . یادم رفت که چهار بر یک مقدم تره . چهاری که بی ارزش نیست . شامل همه چیز های خوبه ... یک تنها عددیه که ما نیاز داریم .

من : _ خوبه ... ولی برای من خیلی عرفانیه ... یک نفر صفر رو هم دعوت کرد پس ما می تونیم بشماریم و اندازه بگیریم چیزای خیلی بزرگ رو و بعد با ضرب کردن قدرت ده برابر می گیریم تا شروع به اندازه گیری فاصله ها کنیم بجای زمان ... تو منو گول زدی ... ؟

تو   : _ نه .

من : _ البته می تونی با یک شروع کنی و قدرت همه اعداد رو به خودت بدی .

تو  : _ نه خانوم ... منظورم این بود که تو یک هستی ... یک گل رز تنها ... یک سرزمینه پنهانی از تمام آرزو های من ...

پاورقی سه : راز آنست که کس نداند اما خدا که می داند و تو هنوز نمی دانی که من چقدر دوستت دارم . JShiva Mahich b

 




  !!! ... يك زن با انگشتري تو انگشتش

پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386

 

 

0 نمي داني چه تنهايي دلگيري گريبان را گرفته ؛ اينجا توي خانه ديوار به ديوار ما عروسي است و هياهو و شادي و من اينجا تنها هستم با گذشته و سكوت غمگين خانه و غروبي گرم و ساكت كه دلگيريم را دو چندان مي كند . روي تختم دراز كشيده ام و به اين هياهو ي شادي گوش مي كنم دلم بيشتر و بيشتر مي گيرد و همينكه صداي خواننده كه گرم و غمگين مي خواند بلند مي شود مثل اينست كه تو مي آيي و روبرويم مي نشيني .

 

 سايه است توي اطاقم شكل مي گيرد و همه جا مي افتد مثل اينست كه روي همه ديوار ها و عكس ها نقاشي هاي اطاقم تو هستي و نگاهت كه نافذ است و عميق و مهربان است تا توي قلبم مي آيد و تمام ريشه هاي وجودم را مي خوراند . چه حماقتي ! من توي اين غروب دلگير تابستان بجاي آن كه به عروسي خانه همسايه بروم اينجا نشسته ام و تو را در رويا تماشا مي كنم . دلم مي خواست مي توانستم همه آن جاهايي را كه تصوير تو روي آنها افتاده است خراب كنم و سايه ات را زير پايم لگد كنم .

 

اما مگر من مي توانم ؟ ! تو بگو مگر مي توانم ؟ آينه را بر مي دارم و خودم را توي آن نگاه مي كنم . مي بينم كه تصوير موج مي شود و مي لرزد و بجاي خود تصوير تو روي آن نقش مي بندد و نگاه پرسشگرت روي من خيره مي ماند . آينه را پرت مي كنم آن طرف و آينه مي شكند و تصوير تو شكست بر مي دارد .

 

فكر مي كنم ترا شكسته ام و دلم را به همين خوش مي كنم ، اما چه دلخوشي بيهوده اي ! تو همه جا هستي ، همه جا ... و من مگر مي توانم ترا بشكنم ؟ مگر مي توانم ؟

مثل اينست كه تو آن طرف نشسته اي و من در اينجا مي گويم " چرا آمده اي ؟ " تو مي خندي و مي گويي : _ خوب آمده ام ديگر ، آمدن كه دليل نمي خواهد ... با ضجه مي گويم : _ تروخدا برو ... من ... . و تو مي خندي و با مسخرگي مي گويي : _ باز هم تعهدات ؟ هان ؟ سرم را پايين مي اندازم و با مداد روي كاغذ يك طرح درهم مي كشم .

 

دستت را دراز مي كني و دستم را مي گيري . مي گويم : _ نه ترو خدا برو ... اما خودم مي آيم كنارت مي نشينم و تو مي گويي : _ چه دير رسيدم به تو . اما چه خوب ! جز ء جزء وجودت را مي جويم ، دير رسيدن مهم نيست . بغض گلويم را مي گيرد و نگاهم روي حلقه ام خيره مي ماند . مي گويم : _ درباره ي من چه فكر مي كني ؟ و تو با بي خيالي شانه هايت را بالا مي اندازي و مي گويي : _ هيچ ، تو آزادي هر طور دلت مي خواهد زندگي كني . از اين حرف دلم مي گيرد : _ چرا هيچ ؟ تو بايد در مورد من فكر كني ؟ تو بايد ... . و تو دستت را زير چانه ام مي گذاري و مي گويي : _ به چه فكر مي كني ؟ . مي گويم : _ هيچ ... هيچ ... و بعد بي اختيار مي پرسم : _ وقتي يك زن با انگشتري توي انگشتش فكر يك نفر ديگر را مي كند چه معني اي دارد ؟

 

در جواب دادن مكث مي كني و بعد و بعد با لجاجت تمام مي گويي : _ هيچ . و من فرياد مي زنم : _ اگه تو نمي داني من مي دانم ، بي بند و باري ، خيانت ... . رويم را بر مي گردانم تا تو اشك هاي مرا نبيني . بدون آنكه چيزي بگويي مي آيي و روبرويم مي نشيني و آنقدر نگاهم مي كني كه حس مي كنم يك چيزي مثل سرب داغ دارد توي تمام تنم جريان پيدا مي كند و مرا مي سوزاند . با خودم مي گويم : _ چرا بايستي توي دنيايي با اين وسعت من فقط به تو فكر كنم ؟ چرا ؟ چرا بايستي اينقدر حقير فكر كنم ؟

 

با اين خيال رويم را بر مي گردان و بلند مي شوم كه بيايم . مي گويم : _ بايد برم . تو مي گويي : _ كجا ؟ مي روي كانون گرم رناشوئيت را ... ! ؟ . مي گويم : _ نمي دانم . براستي كجا مي خواهم بروم . اما بي فايده است . مي بينم كه همه جا تو هستي و حتي عظمت وسعت دنيا نمي تواند مانع اين شود كه تو نباشي و من تو را نخواهم . وقتي تو هستي حقارت و عجز و كوچكي چه معنايي مي تواند داشته باشد ؟ و اگر هم باشد چه اهميت دارد ؟ مي بيني محبوب تو تا چه حد ايثار دارد و چه حماقت عظيمي گريبانش را گرفته ؟ ايثار مضحك نيست !؟

 

همانطور كه روبرويت نشسته ام نگاهت مي كنم و طرح صورتت را مي كشم اول ني ني چشمانت را رنگ مي كنم تا نگاهت جان بگيرد اما يكباره با خشم تصوير ناتمامت را پاره مي كنم و مي گويم : _ اين خود خواهي ترا ارضاء مي كرد اما من پاره اش كردم تا ... .

تو با خونسردي مي گويي تا چه بشود ؟ و من با لجبازي مي گويم : _ هيچ . مي خندي و مي گويي : _ اين همه پرهيز مي كني تا چه بشود ؟ مي گويم : _ هيچ . و ادامه مي دهم : _ كدام پرهيز ؟ . و تو جوابم را نمي دهي مي گويم : _ دلم مي سوزد كه حتي به اندازه يك رهگذر توي زندگي ات موثر نخواهم بود .

 

 و تو با شيطنت مي خندي و مي گويي : _ خوب البته چرا ... چرا ... و بعد عجولانه مي گويي : _ ديگر از اين فكر ها نكن.. من بعد از تو لحظه ها را بياد مي آورم و تو را ... مي خواهم فرياد بزنم : _ سهم من فقط همين است ؟ فقط همين ؟ اما ساكت مي مانم. سيگاري روشن مي كني و مي گويي : _ مي كشي ؟ _ نه _ چرا ؟ _ آخه من زن نجيبي هستم . بعد به قهقه مي خندم .

 

 و تو كه بنظر آزرده مي آيي اداي مرا در مي آوري و مي گويي : _ كجاي اين حرف خنده داشت . بعد دستهايم را مي گيري و اسمم را تكرار مي كني و مي پرسي : _ كجا مي بينمت ؟ مي گويم : _ نمي دانم . براستي نمي دانم . بعد مي گويم : راستي اگر ديگر به ديدنت نيايم چه مي كني ؟ تو با اطمينان مي گويي : _ نمي تواني . و من فرياد مي زنم : _ چرا نمي توانم ؟ و تو مي گويي : _ چرا بتواني ؟ چرا ؟

 

و من مي گويم : _ مي توانم ديگر به ديدنت نيام آنوقت تو مرا چطور پيدا مي كني ؟

و تو با لحني كه نمي دانم جدي است يا شوخي مي گويي : _ حتما در روزنامه آگهي خواهم داد .. !

 

و من ساكت مي مانم و در مرز توانستن و نتوانستن و خواستن و نخواستن سرگردان مي مانم . توي خيابان كه مي آيم با خودم مي گويم : _ وقتي يك زن با انگشتري تو انگشتش ... ؟ اما جواب اين سوال را توي ذهنم گم مي كنم و بي آنكه دنبالش بگردم مي گذارم كه گم بشود .

 

نمي داني چه تنهايي دلگيري گريبانم را گرفته .

 

صداي خواننده كه غمگين و گرم مي خواند ترا بيادم مي آورد و لحظه ها گذشته را و تصوير تو هر لحظه توي اطاقم بيشتر شكل مي گيرد.

 

و تو مي پرسي : _ كي مي بينمت ؟ من مي گويم : _ نمي دانم . و براستي نمي دانم

_ باز هم تعهدات لعنتي ؟ هان ؟ و من نگاهم روي حلقه ام خيره مي ماند و بغضم گلويم را مي گيرد . 

 

پانویس یک :  با تمام احترام تقديم به یک دوست که حس زیبای دوست داشتنش انگیزه چنین نوشته ای را در من بعد از مدتها دوری از دنیای نت بوجود آورد ... JShiva Mahich b

 




 برخیز

سه شنبه شانزدهم مرداد 1386

برخيز و مخور غم جهــــــان گذران

بنشين و دَمي به شادماني گذران

                                                  در طبع جهان اگر وفايي بــودي

                                                  نوبت به تو خود نيامدي از دگران

 

پانويس يك : خيام

 

پانويس دو : خيلي كِسل و بي حال نشسته بودم كُنج خونه و صفحات روزنامه رو یکی پس از دیگری ورقی می زدم . مدتيه هر بار مي آم مطلبي آپ كنم نمي دونم چرا دست و دلم نمي آد اما اين شعر خيام که در یکی از صفحات به چشمم خورد اونقدر به دلم نشست كه ديدم ارزش اينو داره لحظه اي تن از كِسلي رها كنم و اين دو بيت را آپ كنم .

                                         JShiva Mahich 

 




 یاد یک دیدار

پنجشنبه دهم خرداد 1386

یاد ترا که باز میکنم می گوید :

 

این سربازی هم تمام می شود

بانوی من

صبح که بیدار شدم

نگاهم روی پنجره ماند

امروز منتظر تو بودم

مثل دیروز

نمی دانم از دلتنگی عاشق ترم

یا از عاشقی دلتنگ تر

فقط می دانم

در آغوش منی بی آنکه باشی

و رفته ای بی آنکه نباشی

                                           ( معروفی)

 

یاد ترا که می بندم انگار چشمانم مینالند :

 

نمی دانم تو در من چه می جویی از من چه می خواهی من خود سرابم سرابی در کویر

                                                                                                                                                                                                                                                              (ف شیدا)

 

و یادت هست؟ تو در آغوشم افتادی بی آنکه باشی بی آنکه باشی و چه خوب فهمیدی وچه خوب فهمید آن با احساس من غریبه که هدف تو بودی همه ی  انگیزه تو  بودی و اکنون  هر دومان گیج حسرتیم در فترت پس از آن دیدار .

                                                                          بهزاد.....

                                                                            




 تو نباشی

سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386

 

تو نباشی
آنقدر گريه می‌کنم
که خدا دنبالت بگردد و دعوات کند
بعد خودم براش زبان در می‌آورم
.

مرسی که هستی
و هستی را رنگ می‌‌آميزی
هيچ چيز از تو نمی‌خواهم
فقط باش
فقط بخند
فقط راه برو
نه.
راه نرو
می‌ترسم پلک بزنم
ديگر نباشی
.

 

 

پانویس یک : کی به تو گفته دیگه ترو نمی خوام با دلی عاشق بدنبالت نمی آم !؟ کی به تو گفته دیگه دوستت ندارم گُل ِ بوسه سر ِ راهت نمی کارم !؟

 

پانویس  دو : به من بگو کدوم صدا با تو هنوز عاشقانه می خونه !؟ کدوم دل ِ درد آشنا مثل دل ِ من به پات می مونه !؟

 

پانویس سه : تو برام همه کسی تو برام همنفسی نمی دونم چرا تو به من نمی رسی !!!

 

پانویس چهار : جای امن بودنم گرمی آغوش توست دلی دارم نازنین که همیشه پیش توست .

 

پانویس پنج : مهستی

 

پانویس شیش : بالاخره آقای من دوره خدمتش تموم شد. ( صاحب خانه تاپن ) ... بهزادکم خسته نباشید .

 

JShiva Mahich b         

        




 تاریک و روشن

دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

امروز دارم می فهمم وابستگی چیست البته اگر وجود داشته باشد .   وقتی از هم جدا می شویم فقدان وجود نیمه ی دیگرمان را حس می کنیم . اینکه ِ ناقصیم . مثل یک کتاب دو جلدی که جلد اولش گم شده باشد . وقتی تو نیستی این دنیای من است . نصفه ِ و ناقص ...

 

                             

 

پانویس یک : به عشقم افتخار تصمیمی که دیروز گرفتیم ( ترنم ترانه ی اعتماد )  

 

پانویس دو  : صدای امواج ملایم دریای نیلگون شمال که به آرامی سکوت سهمگین اطرافمان را در هنگامه ی غروب خورشید در هم می شکند .

 

-   من : صب کن

-   تو   : بیا

-   من : صب کن چقدر تند می ری ... اینجا احساس تنهایی نمی کنی

-   تو   : وقتی با قلم و کاغذت زندگی می کنی احساس تنهایی نمی کنی

-   من :  آ ... بعضی وقت ها چرا

-   تو   : من تنهایی رو دوست دارم

-   من : واقعا" دوست داری یا فقط بهش عادت کردی

-   تو   : دوستش دارم چون بهش عادت کردم ... در تنهایی فکر های زیادی به سرم می زنه

-  من  :  با کسی حرف می زنی !؟

-   تو   : خودت با کسی حرف می زنی !؟ شاید برای همین نوشتن و دوست داری ، بخاطر تنهای ات

-   من :  آ ... من می نویسم چون ...چون جز نوشتن کار دیگه ای بلد نیستم

-   تو   : خوب الان چی می نویسی

-   من :  آ ... هیچی

-   تو   : هیچی !!!

-   من : هیچی ...

 

پانویس سه : تاریک و روشن

                                                       

JShiva Mahich b          

 




 من پر از فصل های شوقم

پنجشنبه سی ام فروردین 1386

 

               من اگر سوي تو بر مي گردم
               
دست من خالي نيست
               كاروانهاي محبت با خويش

               ارمغان آوردم

 

پاورقی یک : الو .... الو .... __________________
نه . گفتم که نه . چرا همچین فکر می
کنی . نه . دوست ندارم بگم . اِ ِ مگر تو هر کاری می کنـــــی می گی مگه تو هر کاری می کردی می گفتی ؟ دوست دارم خوب ... گفتم که: م ن د و س ت ن د ا ر م ک ه ب گ م ... اصلا حالا هر جا که بودم ... مگه فرقی برای تو هم می کنه ؟ خیلی خوب بذار وقتـــــــی که دیدمت صبحت می کنیم . جان. بسه اینهمه گلایه تروخدا ... گاهی لازمه آدم تنها باشه خوب . قول !!! ؟  سعی می کنم . نه گفتم که سعیمو می کنم . باشه ... دیگه بی خبر نمی ذارمت خوبه !!!؟ ... هه البته شاید ... فقط گاهی لازمه که به خودم ياد آوری کنم که کجا ایستاده ام . نه . نگران نباش من خیلــــــــی   خوبم . ديگه يادم نمیره ... نه . تو خوبی ؟ ... امیدوارم . نه . ... باشه ... نه.... کاری نداری ؟

 

پاورقی دو : تنها دو هفته بیشتر باقی نمانده دو سال انتظار برای دوباره حس لمس تَرنم ترانه ی اعتماد

با تو ...

  

پاورقی سه: آی باز کن پنجره را _ من پس از رفتنها ، رفتنها با چه شور و چه شتاب در دلم شوق تو باز

آمده ام

 

(پاورقی چهار: بالاخره حامد عزیزم با سحر نازنینش ازدواج کرد.(حامد عزیزم من پر از فصل های شوقم

 

 

JShiva Mahich b          

         




 تقویم روز ها

چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386

میان تقویم روزهای خط نخورده

همه ی بوسه های بر نچیده مان را پنهان کردم

پس کی قرار دوباره ی دیدارمان می رسد ؟!

*

حرامشان باد آنان که جام لبانت را بی هیچ عشقی سر کشیدند و مست شدند

 

پانویس یک : 14 فروردین 1386 یکسال دیگر بزرگ تر شدم . ( همین )

bShiva MahichJ

 




 دلخوشی

یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385

نزدیک عید است . همه خانه تکانی می کنند و من هنوز دل تکانی نکرده ام. انگار دچار يک خواب زمستانی شده ام. خوابی که وقتی بيدار شوم، مطمئنا آنقدر بزرگ شده ام که باورم نشود. و دلخوشی من هم همين است. گرچه به صدای گنجشکان لحظه ها گوش نمی دهم، اما باران کار خودش را می کند. خوشبختانه اين روزها هوا ابری ست. امشب هم برای چندمين بار باران بهاری باريد. و من بهار را احساس کردم. گرچه هنوز دچار اين خواب زمستانی هستم.

رعد و برق... می روم کنار پنجره. شب با بوی باران بدجوری آميخته. دلم خوش است که اگرچه هنوز راه زيادی در پيش دارم، همين حال و هوای بارانی بدجوری تازه ام می کند. تمام فکرهای فلسفی، تمام شناختهای منطقی، تمام چگونه بايد باشم و چگونه بايد ببينم ها را دور می ريزم. و بوی باران را حس می کنم. با نفسی عميق، بوی شبناک باران وجودم را به لرزه می آورد... و اين همان دل تکانی غريزی نيست؟ که رسم تمام درختان به هنگام بهار است...

صدای رگبار... چه شرشر اعجاب آوری! می روم کنار پنجره. باران برايم پر از معناهای مبهم است. هر چه هست شورش دلم را پرشوق می کند. هنوز با بی معنی شدن اينها فاصله زيادی دارم. و خوشحالم: جايی خوانده بودم اگر ديگر غروب برايمان معنايی نداشت، بايد بدانيم که ديگر عاشق نيستيم. و نبود عشق، يعنی مرگ روح. اما هنوز حسی شبيه اشراق مفهوم های بزرگ مرا فرامی گيرد، وقتی باران می گيرد... گاه می انديشم: زيبايی دوست داشتن هم به همين ابهام است...

نسيم خنک و بوی باران... می روم کنار پنجره. صدای شرشر ناودان ها می آيد: آخر همه سطح ها ظرفيت آنهمه باران ناگهانی را ندارند. و آنرا به بيرون می ريزند... خوش به حال خاک عميق باغچه...

خواب زمستانی. و عيد ِتلاطم، نزديک است. وقتی بيدارم شوم، مطمئنا آنقدر بزرگ شده ام که باورم نشود!...

                          

bShiva MahichJ

  




 خوااااب

دوشنبه سی ام بهمن 1385

آخرین‌بار
که صدایم زدی
خود را به خواب زدم.

بیدار که شدم
نبودی.
روزها
خبری از تو نداشتم.

حالا
هربار که خوابم
صدایم می‌زنی.
حالا
هربار بیدار می‌شوم،
از ترس ِ این
که خود را به خواب زده باشم.

 

پانویس یک :  چند نفر از دوستانم از تصمیم ناگهانی حذف وبلاگ tpn بسیار تعجب كرده اند و برايم نوشته اند كه مرا چه مي شود. مرا هیچ ، جز اینکه من خوابهای معشوق را می بینم و عشق او را در دل خیال می پرورانم شما را براستی چه می شود .

پانویس دو : خیلی خوبه كه بار دیگر با هم يك بار ديگر از نو نگاهي به دنيا بياندازيم، ! مي زنيم به آب دوباره . فقط يك ذره امان بدهید. آخر!!

پانویس سه : يك چيزي اينجا لنگ مي زند. آه شاید از این نبودن توست. اما برای من دیگر ديواري نيست، تضادي نيست، پس مبارزه اي هم نيست و جنگجويي هم نيست. آسوده بخواب رویای شیرین .

پانویس چهار : ... اما خدای من / آیا چگونه می شود از من ترسید ؟ من ، من که هیچگاه / جز بادبادکی سبک و ولگرد / بر پشت بام های مه آلود آسمان / چیزی نبوده ام . ( تولدی دیگر .دیدار در شب . فروغ فرخزاد )                                                                            

  

bShiva MahichJ

 




 دل تکانی

سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385

مریض شده‌ام
تلاش زیادی کردم
بار سنگینی بود
فکر کردم تنهایی می‌توانم
با هیچ کس حرف نزدم
کمرم شکست
کاری هم پیش نبردم
دکتر می‌گوید
دیر آمدی

خسته‌ام
خیلی خسته
به من جایی بدهید
می‌خواهم بخوابم
من مریض شده‌ام
یک تخت خالی به من بدهید
یک دنیای خالی
یک قلب خالی

من مریض شده‌ام .

پانویس یک : مدتی به دل تکانی جسم و روحم رفته بودم . دل تکانی کردم ...

پانویس دو : پانویس دو ندارم خوب   ...   همین  .... 

bShiva MahichJ

   




[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

 



..::<-BlogTitle- >


صفحه نخست
ايميل وبلاگ
آرشیو وبلاگ


 

..::نوشته های پیشین

مهر 1389
شهریور 1389
اردیبهشت 1389
مهر 1388
اردیبهشت 1388
آذر 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 

..::وبلاگهای عزيزان










بهزاد و شيوااا

http://www.mahich.blogfa.com
www.tpn126@yahoo.com

© 2005 Behzad & Shiva ©

Locations of visitors to this page
کنترل موسیقی